هستم . همینجا . همین اطراف . فقط یک مصرف کننده ام . هستم . همین جا . همین اطراف....

+ نوشته شده در جمعه 1387/11/11ساعت 15:49 توسط سعدانه |
قلبم را باد کردم و به هوا فرستادم ... کودکی هایم میان ابرها گم شد .... کودکی هایم میان کفش های جفت نشده پشت در جا ماند کودکی هایم در زیر گل های چسبیده به کفشهای کتانی ام لگد مال شد کودکی هایم در کنار خرگوش عروسکی کنار بالشم ٬ به خواب رفته بود ٬ هنگامی که من او را زیر حجم سنگین یک شتر مرغ* کوچک ٬ نابود کردم ... و آن صدا ٬ گمانم قلب من بود که ترکید . کودکی هایم بیدار نشدند و من چه زود بود که « شتر » شوم ! *به شتر مرغ میگن بار ببر ٬ میگه مرغم . میگن تخم بذار ٬ میگه شترم !!! نوجوانی ما هم حکایت این بود ! ---------------------- پ.ن : دلم بدجور هوای بچگی هام رو کرده . 

+ نوشته شده در جمعه 1387/07/26ساعت 13:6 توسط سعدانه |
یه کرم سیاه کوچولو توی مغزمه . داره آروم آروم و با گازهای کوچولو مغزم رو میخوره . به صدای خرد شدن چیپس زیر دندونات دقت کردی ؟ مغزم زیر دندوناش خرد میشه و صداش مثل همون صدای چیپس ٬ توی گوشهام میپیچه. سرم داره میترکه از این همه صدا .... ... زندگی بین این همه روح ، که همه شبیه هماند ، روحهایی که لباساشونه که فقط با هم فرق داره ... وحشت از واقعی شدن اون کابوس ترسناک ، وحشت از اون دستهای سرد و عرق کرده ... داره ذهنم رو از درون متلاشی میکنه ... خدایا من چرا نمیتونم مثل بقیه آروم باشم ؟؟؟ دوباره انعکاس اون صدای محکم از دل تاریخ میاد و توی گوشم میپیچه که : ببینید و دل نبندید ؛ چشم بیاندازید و دل نبازید ٬ دیر یا زود باید گذاشت و گذشت ... وای ، دوباره شدم بمب ساعتی ...
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/06/24ساعت 16:26 توسط سعدانه |
از کجا پیدا شد زنک فالگیر چادر به کمر ؟!
چند روز پیش بعد از مدتها با دوستام رفتیم بیرون .
از یه فالگیر کولی خواستیم فالمون رو بگیره یه کم بخندیم . ما که اهل اینجور کارا نیستیم . فقط خواستیم بخندیم ...
ولی اشکمون رو درآورد !
****
.jpg)
امروز باز هم مثل هر سال متولد شدم .
خدا میدونه کی متحول بشم !!!!
دیشب خیلی سعی کردم یکسالم بشه . ولی نشد !
****
پ.ن۱: دیشب یک تولد نامتعارف بعد از یک روز خسته کننده و اعصاب خوردکن . چند ساعت مجال برای فکر نکردن ٬ استراحتی بود برای یک ذهن داغون !
پ.ن۲: من چرا الکی آپ کردم ؟! ![]()
+ نوشته شده در شنبه 1387/06/09ساعت 14:33 توسط سعدانه |
تصحیح میشود : اینجا یک دنیایِ سیاه ِ کم رنگ است ! پارسال ؛ مرداد ماه . ظهر بود و هوا وحشتناک گرم بود . کنار خیابون منتظر تاکسی بودم . از شدّت گرما چشمام میسوخت . به هر ماشینی که رد میشد ، میگفتم : شهدا ؟ و همه بی تفاوت ؛ فقط رد میشدن .... تا اینکه یه پیکان شخصی جلو پام وایستاد . انقدر کلافه بودم که اصلاً به تاکسی نبودنش توجه نکردم . سوار شدم . یه ذره که حالم به جا اومد تازه یادم افتاد به رانندهاش نگاه کنم ! یه مرد ۴۵ -۴۰ ساله ، با موهای جوگندمی فرفری و تقریباً بلند ، با سبیلهایی از بناگوش در رفته !!! روی ساعدش هم خالکوبی کرده بود . عین بدمنهای ( Bad Man ) توی فیلمها بود ! تازه تو ماشین هم بوی گوسفند میومد . [ کمکم داشتم میترسیدم . ] رسیدیم به چراغ قرمز ، پیچید توی فرعی . [دیگه وجشت کرده بودم . داشتم خودم رو لعنت میکردم که چرا اتوبوس سوار نشدم .] دوباره پیچید توی یه کوچه دیگه و رفت تو مسیر اصلی . [ اوووووووه ! خیالم راحت شد . ] منتظر بودم که مسافرای دیگه رو هم سوار کنه . ولی زهی خیال باطل ! سوار نکرد ! خدا خدا میکردم زودتر برسیم . بالاخره رسیدیم ! گفتم : ببخشید کرایه من چقدر میشه ؟! با یه صدای کلفت گفت : فاتحه بلدی بخونی ؟ (کلفت بخونید ! ) گفتم : بله ؟! دوباره با صدای بلندتر گفت : میگم فاتحه بلدی بخونی ؟ گفتم : آها ، بله ! گفت : پس فقط یه فاتحه بخون ! موقع پیاده شدن دوباره خالکوبی روی دستش رو نگاه کردم . نوشته بود : سلطانِ غم مادر ! **** امسال؛ همین روزا ... نزدیک ظهر بود . کنار یه خیابون فرعی منتظر اتوبوس بودم . بهم گفته بودن اتوبوسها اونجا مسافر سوار میکنن ولی نه خبری از مسافر بود و نه خبری از اتوبوس ! حتی یه ماشین شخصی هم رد نمیشد . از خستگی رو پام بند نبودم . یه پژو ۴۰۵ نقرهای جلوم وایستاد . اینبار اول به راننده اش نگاه کردم . یه آقای حدوداً ۵۵ ساله بود با قیافهای کاملاً موجه ! گفتم : پیروزی ؟ سرش رو تکون داد یعنی ؛ آره . سوار شدم . با خودم گفتم : ببین وضع مردم چقدر بد شده که با ماشین مدل بالا و با وجود جریمههای سنگین برای مسافرکشهای شخصی ، باز هم مسافرکشی میکنن ! یه خانوم کنار خیابون منتظر تاکسی بود . ماشین رو نگه داشت . خانومه گفت : مستقیم ؟ راننده سرش رو باز تکون داد و خانومه سوار شد . همون موقع یه آقایی اومد و گفت : مستقیم ؟ راننده سرش رو تکون داد که یعنی ؛ نه ! و گازش گرفت و رفت . تو دلم گفتم : جلّ الخالق ! انگار میخواد یه ماشین پر از خانوم ، بدزده !!! همین قضیه دوبار دیگه هم تکرار شد و خانومهای پیر و جوون دیگهای هم سوار کرد . از فکری که کرده بودم خندهام گرفته بود . مسافری که اول سوار شده بود ، خواست پیاده بشه . گفت : کرایهام چقدر میشه ؟ راننده گفت : بفرمائید ، خداحافظتون . از فکرایی که کرده بودم خجالت کشیدم . . . خلاصه از هیچ کدوم از مسافرا پول نگرفت . توی راه هر وقت خانومی رو دید که داره از خیابون رد میشه ترمز کرد و بهش راه داد . از خجالت داشتم خفه میشدم ... توی مسیر عذرخواهی کزد و خواست بنزین بزنه . گفت : خیلی وقته پمپ بنزین خلوت ندیده پیاده شد و رفت بنزین زد . موقع پیاده شدن ، خواستم ازش تشکر و عذرخواهی کنم و بهش بگم آدمایی مثل اون دیگه خیلی کماند . ولی انگار خیلی بزرگ بود ، نتونستم . فقط گفتم : واقعاً لطف کردید ، ممنون . همین ! اون هم مثل همه با کارت سوخت بنزین زد . . . ***** پ . ن : این روزها آخرین روزهای بیست سالگی ... روزهای تلخ و شیرین بیست سالگی ... آخرین خنده های بیست سالگی ... آخرین گریه های بیست سالگی ... آخرین نفس های بیست سالگی... حالم خوبه ولی می ترسم .
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/06/05ساعت 17:8 توسط سعدانه |
پوستاندازی میکنم و هنوز برای پریدن زود است ... هویت چند سالهام در حال تغییر است . پوستاندازی میکنم ، اوّلین بار نیست ولی کاش آخرین بار باشد ... آه ! که چه درد و زجری دارد این دگردیسی . دگردیسیای که عاقبتش بال نیست .... « هنگامی که پروانه برای خارج شدن از پیله تلاش میکند ، در اثر فشار مایعی از بدنش ترشح میشود که به بالهایش قابلیت پرواز میدهد . اگر کسی هنگام خروج کمکش کند آن مایع ترشح نمیشود و پروانه فلج می شود و برای همیشه قابلیت پرواز را از دست میدهد . به بیان ساده پرواز پاداشیست در برابر تلاش ... » کمک نمیخواهم به امّید پرواز ... رنج دگردیسی رو تحمل میکنم ولی هنوز این دگردیسی پرواز به دنبال ندارد ... « زنجره حشرهایست از راسته نیم بالان و رده زنجره شکلان . گاه زمان زیادی تا بلوغ طول میکشد . زنجره بالغ مانند جیرجیرک در میان درختان جیرجیر میکند . حشره نابالغ (لارو) زیر خاک زندگی میکند. گونه ای از آن حتی تا ۱۷سال زیر خاک میماند و پس از ۱۷سال از خاک خارج شده ، پوستاندازی کرده ، بالغ میشود ، پرواز و خلاص ! مدتی پس از پرواز ، نوای خود را سر میدهد و تمام ! » هنوز خاک نشده ام ، هنوز نابالغم . زنجره و پروانه نیستم . شدم مثل مار . پوستاندازی میکنم بدون پرواز . . . زنجره و پروانه نیستم ، سعدانهام . کبوتری که پوستاندازی کرد و مار شد تا نیش بزند ، ولی نزد ! خدایا مار بودن سخت است . ۱۷ سال زیاد است . ولی خدایا ! پیله ، بال ، پرواز ، کمک . . . 
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/05/21ساعت 23:39 توسط سعدانه |
دیروز به مادرم گفتم : « من یک بادکنک گازیام ! نخام را بگیر . اگر نخام را رها کنی ، میروم بالا ، بالا ، بالا . . . » دستم را گرفت . گفتم : « پیشترها که نخام را رها کردی ، رفتم بالا . در اتاق بودم . کله پُر بادم خورد به سقف ، همانجا ماندم ! چون توانی برای پس زدن دیوار نداشتم . دوباره نخام را گرفتی . » دستانش گرم است . همیشه . . . . . دیشب خواب بدی دیدم . میترسم . میترسم اینبار وقتی که نخام را رها میکنی دیگر در اتاق نباشم . بروم بالا . دیگر سقفی نباشد . برسم به خورشید . میگویند آن بالا فشار هوا کم است . میترسم به جای هوا غصه بر قلبم فشار بیاورد و . . . بوووووووووووم ! میترکم . . . مادر ! نخام را به انگشتت گره بزن . بادکنک گازی هیچوقت بزرگ نمیشود ! 
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/31ساعت 21:38 توسط سعدانه |
خسرو شکیبایی مُرد . . . همون رضای خانه سبز که توی یکی از قسمتها داشت به علت تومور مغزی میمرد و من با تمام بچگی براش گریه میکردم . اون موقع من بچه بودم . رضا معجزه خدا رو دید و نمرد . حالا من بزرگ شدم . خسرو باز هم معجزه خدا رو دید ولی مرد . همون رضای خانه سبز که با گریههاش گریه میکردم و با خندههاش میخندیدم ... فکر میکنم آخرین بار ، دو ماه پیش بود که اومد توی برنامه دو قدم مانده به صبح . دستهاش و صداش میلرزید . پیر شده بود . خیلی . . . این مطلب رو بعد از اولین قسمت سریال سرزمین سبز نوشتم . سریالی که در ادامه خانه سبز ساخته شده بود و بعد از سالها پخش شد : علی و رضا سر قبر عاطفه و لیلی ایستاده بودند . رضا ناراحت بود . داغون بود . . . علی کوچیک ما پرسید : مامانم میگه عاطفه جون و لیلی رفتن تو آسمونا . ولی اونا زیر خاک رفتن . من مرگ رو نمی فهمم ! چطور میشه هم توی آسمون بود و هم زیر خاک ؟! رضا گفت : روح میره تو آسمون جسم میره زیر خاک . . . علی گفت : مگه روح و جسم از هم جدان ؟ رضا گفت : این همون واقعیته . . . علی گفت : من این واقعیت رو نمی فهمم ! مگه عاطفه و لیلی ما رو دوست نداشتن ؟ چرا روحشون رفت تو آسمون جسمشون رفت زیر خاک ؟ چرا ما رو تنها گذاشتن ؟ رضا گفت : ما رو دوست داشتن ، ولی مجبور بودن برن . روحشون همیشه با ماست . اونا همیشه توی ذهن مان . علی گفت : روح مهمتره یا جسم ؟! رضا گفت : روح علی گفت : بستنی مهمتره یا لیوان بستنی ؟ رضا خندید و گفت : بستنی ! علی گفت : تا حالا بچهای رو دیدی که لیوان بستنی رو بیشتر از بستنی دوست داشته باشه ؟! وقتی روح عاطفه و لیلی با ما هستن ، پس چرا برای جسمشون ناراحتی ؟ چرا برای لیوان بستنی ناراحتی ؟! . . . . . . . و رضا حقیقت رو فهمید . . . و حالا خسرو خودش حقیقت شد . روحش شاد . 
+ نوشته شده در جمعه 1387/04/28ساعت 16:43 توسط سعدانه |
سرنوشت : سیاه . **** به من : در این شهر سیاه ، ماشینهای سیاه برای چشمهای سیاه بوق میزنند . در این شهر سیاه ، آدمکهای سیاه چشمهای سیاه را زود فراموش میکنند . در این شهر سیاه ، من از سیاه شدن در کنار این آدمکها میترسم . من میترسم . . . میترسم . . . **** به تو : دلم برای این شهر میسوزد . . . شهر سیاهی که در آن ماشینهای سیاه برای چشمهای سیاه بوق میزنند . . . دلم برای تو میسوزد تویی که در معشوق فقط رنگ چشمهایش را میبینی . . . دلم برای خودم میسوزد ، منی که در این شهر با هزاران « تو » زندگی میکنم . . . **** به . . . تو قلبت سیاهه مثل شب . من از سیاهی میترسم . نکنه یه وقت قلب من رو با این دستات سیاه کنی . . . اگه قلب من سیاه بشه اون وقت من چیکار کنم ؟ هان ؟ تو بگو . . . میدونی ، باید قلبم رو بندازم دور . اون وقت من بی قلب ، توی این شهر سیاه چهجوری زندگی کنم ؟ اصلا ً زنده میمونم ؟ هان ؟ چرا ساکتی ؟ یه چیزی بگو . . . وای . . . تو سیاهی ، جلو نیا ، تو رو خدا ، دیگه نیا . . . ببین ، دستام ، تو رو خدا ببین ، دستام دارن سیاه میشن . . . تو رو خدا نیا ، دستام دارن سیاه میشن . . . دستام . / نقطه . 
پ.ن : داشتم دفترهای دبیرستانم رو ورق میزدم گوشه یکی از دفترها چیزی نوشته بودم که هیچ خاطره ای ازش ندارم :
هیچ اگر سایه پذیرد ، من همان سایه هیچم . . .
+ نوشته شده در شنبه 1387/04/22ساعت 23:2 توسط سعدانه |
سرنوشت : به دلیل اینکه یه سری از دوستان نتونستن با پست قبلی ارتباط برقرار کنند و الان به خون من تشنهاند !!!! لازم میدونم یه توضیحاتی در مورد این مطلب بدم : این صحبتهای درونی بین عقل و دل یک آدمیه که هنوز نتونسته خط مرز بین عقل و عشق رو پیدا کنه . . . در پست قبل عقل و عشق با هم به نتیجه میرسیدند ولی حالا برای هم خنجر رو از رو بستن !!!! اگه نثر این پست با پست قبلی تفاوت داره همین جا عذرخواهی میکنم این به خاطر برقراری ارتباط بهتره ! **** عشق در روانشناسی Love in psychology روانشناسی تقریباً همه سوالات رو کاملاً عقلانی جواب میده و تمام دلایل و نتایج عاشقانه مبنی بر تفکر غیر عقلانی رو رد میکنه . · با چشمانی باز عاشق میشویم .انتخاب بابد آگاهانه باشد تا به زندگی عاشقانه ختم شود . عاشق شدن با یک نگاه و یک حرف و ... فقط افسانه هستند . افسانههای عشقی رو باید فراموش کنیم . نگو با چشمان باز عاشق میشویم ، بگو با چشمان باز عاقل (!) میشویم !!!! پس « عشق تنها بی چرای عالم است . . . » رو چه جور ثابت میکنی ؟ همه اینها کشک دیگه ، آره ؟ · بیاموزیم که « چگونه در همه حال عشق بورزیم » ، « راهنمای عشق ورزی » ، کتابای باربارا در آنجیلیس رو نخوندی ؟؟؟؟ میگه : « . . . نهال عشق رو همواره باید آبیاری کرد تا به درختی تنومند تبدیل شود و ما بتوانیم در سایه این درخت تنومند استراحت کنیم . . . » بابا آخه مگه عشق اکتسابیه ؟ مگه نمیگن انسان عاشق متولد میشه و عاشق میمیره ؟ مگه خودت نگفتی رفتارهای عاشقانه به خاطر ترشح اون مواد توی مغزه ؟ یعنی غیر قابل کنترلاند دیگه . چه جوری میخوای توی چارچوب قرارش بدی ؟ نتیجه : بنبست نقطه ./ **** آسیبشناسی عشق Love in pathology نشنیدی میگن : « کلمه عشق بر گرفته شده از نام گیاهیست به نام « عشقّه » . عشقّه گیاهیست که مانند پیچک دور گیاهی دیگر میپیچد و از شیره پرورده آن استفاده میکند و سبب نابودی گیاه میشود . » پس عشق هم نابودگره . آها ! پس عشق نابودگره ! پس اینکه میگن : « عشق راهی برای رسیدن به کمال است . . . » چی ؟ حالا که پای ِ عشقّه رو کشیدی وسط میگم : نمیدونی بدون عشقّه خواص دارویی هم داره . تو یانگوم نمیدیدی ؟!!!! نتیجه : بنبست نقطه . / **** عشق در دیدگاه زن و مرد ???????? · دوباره برمیگردیم به باربارا دی آنجیلیس : « عشق پایه اصلی اعمال خانمهاست . همه اعمال آنها با پیش زمینه عشق صورت میگیرد . غذا درست کردن حرف زدن و حتی دعوا کردن بر پایه عشق است . ذهن آقایان به صورت اتاقهایی طبقهبندی شده است . عشق هم میتواند یکی از آن اتاقها باشد . یک اتاق در بین اتاقهای درس ، کار و . . . » حالا فکر کن زن و مرد با این تفاوت عمیق هر کدوم یک رکن پدید آورنده عشقاند ! دو بردار غیر هم سو چه جوری میتونند به یه هدف برسند ؟؟؟؟یه خانوم چطور میتونه این تفاوتها رو قبول کنه و باز هم عشق رو back ground قرار بده ؟؟؟؟؟؟ فتبارک الله احسن الخالقین ! **** عشق در ادبیات Love in literature این همه تو شروع کردی حالا من شروع میکنم : افسانه های عشقی ، عشق اساطیری ، عشق بی دلیل ، عشقی که نابودت میکنه و تو کامل میشی . . . تا صبح میتونم برات حرفای قشنگ بزنم انقدر که هوش از کلهات بپره ! همه تفاسیر زیبا از عشق رو اینجا پیدا میکنی . هر کس که یه بار تجربه کرده باشه میتونه این زیباییها رو بگه ، لطیف میشه میتونه برات شعر بگه !!!! از لیلی و مجنون ، شیرین و فرهاد بگه ! درد فراق بکشه و لذت ببره !!! باشه بیا و اینجوری عاشق شو . چشمات رو ببند و عاشق شو . ولی قول بده دیگه هیچ وقت چشمات رو باز نکنی . قول بده کور و کر بمونی . حتی اگه پول نداشتی نون بخری شب ببری خونه چشمات رو باز نکن ! حتی اگه زیر چشمی دیدی طرفت معتاده ، قول بده چشمات رو باز نکنی . . . قول بده . . . باشه قبول قول میدم . زشت باید دید و انگارید خوب زهر باید خورد و انگارید قند گفتم که تا صبح هم میتونم برات شعر بخونم هیچی نگو دیگه ! خب عزیز من ، نمتونی چشمات رو بسته نگه داری دیگه ! توی عشق در زیستشناسی گفتم که مقطعیه . ترشح اون ماده که ارادی نیست . « پاراسمپاتیک » میدونی یعنی چی ؟؟؟؟ یعنی اینکه میخوای صدای داد و هوارای طرف مقابلت رو نشنوی ، نمیتونی . . . میخوای قلبت از تپیدن دست بر داره ، ولی دست بر نمیداره . . . این رو آمار بالای طلاق ثابت کرده ، میفهمی . . . ؟؟؟؟ سکوت . . . یک بر صفر به نفع عقل . . . پ.ن ۱ : « عشق » امری حقیقی است یا واقعیتی مجازی ؟؟؟؟ پ.ن ۲ : حقیقت با واقعیت فرق دارد ؟؟؟؟ پ.ن ۳ : اگه میخواید به جواب برسید باید یکی از این تیترها رو انتخاب کنید و بی خیال بقیهاش بشید . راحتترین راه اینه . فقط یکبار امتحان کنید !!!! البته من هنوز نتونستم انتخاب کنم . . . .
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/17ساعت 12:39 توسط سعدانه |
سرنوشت ها : v جوانی که به عاشقی شهره بود . به خدمت شیخ رسید . شیخ ورا گفت . . . v عشق تنها بیچرای عالم است . . . v عشق : علاقه شدید قلبی !!! v کلمه عشق برگرفته شده از نام گیاهیست به نام . . . v و عشق تنها عشق مرا به گرمی یک سیب میکند مأنوس . . . v عشق دریایی کرانه ناپدید . . . v گرسنگی نکشیدی که عاشقی از یادت بره . . . v « چگونه در همه حال عشق بورزیم » ، « راهنمای عشقورزی » ، « باربارا دی آنجیلیس » ... v الا یا ایّها السّاقی أدر کأساً و ناولها . . . v معشوق آینه جمال خداوند است . . . v عشق دل رو میسوزونه ، دودش میره تو چشم طرف ، اشکش که در اومد تازه عاقل میشه . (از افاضات خودم . زیاد جدی نگیریدها . خیلی بهش اعتقاد ندارم !!! ) v افلاطون میگه : « اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داشتی زیاد جدی نگیرش . . . » v از نظر بیولوژیکی جایگاه عشق در مغز است . . . v عشق قبل از ازدواج معنا نداره . . . v من عَشَقَّ فَعَفَّ ثمَّ ماتَ ماتَ شَهیدا . . . 
عشق الهی Diving love
· جوانی که به عاشقی شهره بود . به خدمت شیخ رسید . شیخ ورا گفت : که به پندارت
عشق ِ به خاتون از عشق به خداست ؟ جوان گفت : شمّهای از آن است . در طشت آب ،
نقش ماه میبینم . شیخنا فرمودش که اگر گردنت دمل نداشت سر بر آسمان میکردی و
خود بلاواسطه ماه را میدیدی !!!
· معشوق آینه جمال خداوند است . معشوق حقیقی خداست . . .
عشق امری الهی و آسمانیست ؟
عشق زمینی و انسانی وجود دارد ؟
برای رسیدن به آسمانها نیاز به نردبان است ؟
درک خداوند امری بیواسطه است و به نردبان نیازی نیست ؟
نکته : همه انسانها عاشق میشوند . پس دیدگاههای الهی رو بذاریم کنار . ما انسانیم فارغ از مذهب و ملیت . . .
نتیجه : بنبست .
نقطه .
***
عشق در ریاضیات Love in mathematic
عشق عاقلانه؟! عقل عاشقانه ؟! زندگی عاقلانه ؟! زندگی عاشقانه ؟! انتخاب عاشقانه ؟! انتخاب آگاهانه ؟!
عقل + عشق ؟ عقل – عشق ؟ عقل × عشق ؟ عقل / عشق ؟
عشق – ازدواج = عشق اساطیری یا شهوت ؟؟؟!
ازدواج - عشق =
زندگی سراسر بی عشق
شایدم اصلاً عشق = ازدواج ؟!
- ریاضیات عشق چیه ؟! ریاضی علمی عقلانیه . عشق که تو عقل نمیگنجه .
دو ساعته که داری جمع و تفریق میکنی ! یه بار عشق – ازدواج یه
بار ازدواج – عشق . یه دفعه بیا بگو عشق یه « عبارت جبریه » و تموم !!!!
( حالا مثبت یا منفی بماند . . .)
نتیجه : بنبست .
نقطه .
****
عشق در زیست شناسی Love in biology
1. عشق امری طبیعی و ضامن بقای انسان است .
حیوانات بدون عشق تولید مثل میکنند . چون فاقد عقل هستند . شاید اگر عقلی در کار بود ، « تولید مثلی » صورت نمیگرفت و این مخالف « بقای نسل و بقای گونه » است .
انسان حیوانی عاقل است .
غریزه ضامن بقای نسل و عقل مصلحت اندیش ضامن بقای فرد است . پس عقل زیر بار ازدواج و بقای نسل نمیرود چون ممکن است سختیهای زندگی او را از پای در بیاورد و بقای فرد را به خطر بیاندازد !
پس باید برای بقای نسل انسان عاقل باید برای مدتی عقل خود را کنار گذاشته ، عاشق شود ، ازدواج کند و تولید مثل .
انسان نر(!) : عاشق میشود ، زیر بار خرج زندگی کمرش خم میشود ، برای حفظ نسل پدر میشود . . .
انسان ماده (!) : عاشق میشود و سختیهای بارداری را به جان میخرد و برای حفظ نسل مادر میشود . . .
نتیجه : عشق همان شهوت است .
بن بست .
نقطه .
2. از نظر بیولوژیکی جایگاه عشق در مغز است . سلولهایی در مغز وجود دارد که موادی را ترشح میکنند که در افراد عاشق باعث رفتارهای عاشقانه میشود که مدتی بعد از ترشح این مواد کاسته میشود . . . .
عشق یک رفتار است یا یک انعکاس بیولوژیک ؟
عشق همانند انتقال دهندههای عصبی عملکردی سریع و زودگذر دارد ؟
نتیجه : بن بست .
نقطه .
3. درست است که عشق همانند انتقال دهندههای عصبی عملکردی سریع و زودگذر دارد ولی در مقابل انتقالدهندههای عصبی ، هورمونها وجود دارند که عملکردی کند و اثراتی ماندگار دارند . هورمونها همان هستند که پایه گذار و زمینهساز بروز رفتارهای عاشقانه میشوند . . .
پس هیچکس عاشق نمیماند ؟؟؟؟؟؟
نتیجه : بنبست .
نقطه .
****
عشق در فلسفه Love in philsophie
1. سوال : رفتار برگرفته از روح و انعکاس برگرفته از جسم است . آیا عشق یک رفتار است یا یک انعکاس بیولوژیک ؟ یا هر دو ؟؟؟
نتیجه زیستشناسانه و روان شناسانه : هر دو !
سوال فلسفی : آیا روح و جسم انقدر در هم تنیده اند ؟!
نتیجه : ؟؟؟؟؟؟؟
بن بست
. نقطه
2. افلاطون میگه:
«اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داشتی زیاد جدی نگیرش ، چون ارزشی نداره ، چون کار دل دوستداشتنه ، مثل کار چشم که دیدنه ، اما اگه یه روز با عقلت عاشق شدی ، بدون داری چیزی رو تجربه میکنی که اسمش عشق واقعیه . . . »
سوال : کار چشم دیدنه . پس همه چیزهایی که ما میبینیم مثل عشقی که در دل احساس میکنیم غیر واقعیه ؟
نتیجه :
Not responding
بن بست
نقطه .
ادامه دارد . . .
پ.ن : نظرتون در مورد شعرخوانی متن وبلاگ ( همون موسیقی وبلاگ ) چیه ؟؟؟
+ نوشته شده در شنبه 1387/03/25ساعت 22:30 توسط سعدانه |
و تو برگزیده بودی . . . نه برگزیده عاشق که برگزیده یک عشق ! و همان نامی که در کودکی بر تو نهاده بودند ، همان نامی بود که من نیز بر تو نهادم ! همان تویی که « میشناختمت »!!! سرنوشت : دریا من رو صدا زد و رفتم شمال …. میگن در اولین روز آشناییم با دریا 40 روز بیشتر نداشتم ! حالا که دقیقاً 190 تا 40 روز از عمرم میگذره ، اولین روز آشنایی رو فراموش کردم ولی خود ِ دریا رو فراموش نکردم که !!!! امسال دقیقاً مثل پارسال بود ، دریا من رو صدا زد و من رفتم شمال ! دقیقاً مثل پارسال فقط با این تفاوت که پارسال face to face با دریا حرف میزدم ولی امسال از راه دور . چون دریا زندونی شده بود !!! ( قابل توجه دوستان : این یک نماد نیست ، توضیح زیاد داره ولی مهم نیست !) فقط پژواک صدای دریا بود که باد برام میآورد که : بیمعرفت شدی ، سعدان ! . . . تو دلم گفتم : آره بیمعرفت شدم ، دعا کن « معرفت » پیدا کنم ! سفر این دفعه ، سفر به کودکی ، به بازیهای کودکی همراه همبازیهای کودکی بود و سوغاتش هم خراشیدگی و ضربدیدگی دست و پیچخوردگی پا بود !!!! خیلی دلم میخواست همه حرفای دریا رو بنویسم . رو به روش نشستم و نگاهش کردم . انقدر نگاه کردم که کاغذ شد سپید ِ سپید ! چون در کودکی حرفی برای « نوشتن » نبود . . . پانوشت ۱ : پارسال هم همین موقع بیماری بود و دل درد و سِرُم و بعد شمال . امسال هم همینطور ! چی کار دارم میکنم من ؟! مثل اینکه چون کره زمین دور خودش میچرخه ، من هم اتفاقات رو دور میزنم !!! ولی از حق نگذریم ، امسال حالم خیلی بهتر از پارسال بود ! پانوشت ۲ : حالم خوبه ولی سردرگمام ، نگرانم . نگران دوستانم . کمترین روابط انسانی ( ! ) رو دوستی میدونم حتی اگه مجازی باشه . همیشه نگران دوستانمام چه حقیقی و چه مجازی . در عین حال میخوام نسبت به همشون بی تفاوت باشم . همین باعث سردرگمیه . حالم خوبه ولی سردرگمام . . . پانوشت ۳ : نادر ابراهیمی بعد از تحمل درد و رنج بیماری طولانی تبدیل شد به مرحوم نادر ابراهیمی . . . خدا به خانواده گرامیش خصوصاً همسر محترمش صبر عنایت کنه . حیف شد ، تازه « یک عاشقانه آرام » رو شروع کرده بودم . . . 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/03/19ساعت 12:0 توسط سعدانه |
سر(!)نوشت ۱: نوروز ۸۷ در عین ناباوری اومد ، کسی من رو از سال ۸۶ بیرون نکشید ، من با زبون خوش اون رو رها کردم . سرنوشت ۲ : نوروز امسال به سفری رفتم که از همه نظر با مسافرتهایی که در گذشته رفته بودم ، تفاوت اساسی داشت. سرنوشت ۳ : این سفر از روز دوم نوروز آغاز شد و دوازدهم به پایان رسید . ( مسیر : قم – اصفهان – شیراز ) . سرنوشت ۴ : این سفر در حالی آغار شد که تا روز حرکت رفتن برایم غیر ممکن بود . از دیدنیهای این شهرها چیزی نمیگم . شاید وقتی دیگر ! در عین ناباوری و با چشمانی بسته وارد شیراز شدم . از عطر بهارنارنج مست شدم و در عین ناباوری و با چشمان بسته ، شیراز را ترک گفتم . تنها در میان این دو چشم بستن ، که به برهم زدن پلکی میمانست ، دوستی را دیدم که برایم بسیار عزیز است – بود - . انقدر عزیز که که گاه میاندیشم با او قرابتی خونی دارم – داشتم - . این دوست را روزگار در عین ناباوری از من گرفت و من جسماش را دیدم و روحش را در شیراز به خاک سپردم . روحش شاد! تنها دو یادگار از آن دوست برایم مانده ، اوّلی تصویریست از بید مجنون در کنار سی و سه پل اصفهان ! که با دست خویش نقش زده و دیگری دیوان حافظ ایست لبریز از عطر بهار نارنج که در آخرین لحظات ِ صعود آن روح آسمانی ، از دست حضرتش گرفتم . و ظاهراً ، این پایان ِِ رفاقتی بود که با حافظ آغاز شد . . . پانوشت ۱ : نوروز ۸۷ هم مثل سال ۸۶ در عین ناباوری گذشت . . . پانوشت ۲ : از دیدنیهای این دو شهر چیزی نگفتم ، فقط بگم انقدر دیدنی در این شهر ها بود که ۱۰ روز به طور متوسط از ۸ صبح تا ۱۱ شب به بازدید رفتیم ولی باز هم موفق نشدیم به همه نقاط دیدنی سر بزنیم ! پانوشت ۳ : با اینکه قبلا اصفهان رفته بودم ، دقت نکرده بودم که اصفهان چقدر بید مجنون داره ! بهار نارنج رو هم فکر کنم دیگه همه میدونن مرکزش شیرازه ! ( دوست عزیز ، حالا فهمیدم ، « بهار نارنج ما شیرازی تره » یعنی چی !!! ) پانوشت ۴ : زاهد برو که طالع اگر طالع من است جامم بدست باشد و زلف نگار هم ( زیاد جدی نگیرید !) پانوشت ۵ : به این جمله فکر کنید : « گاهی سرنوشت و پانوشت از نوشته طولانیتر میشوند » !!!
مــیخواستــــــــم ز کویت ، صد دل نوشــــته گویــم
گفتند از « تــــــو » گفتن ، با هــر زبان حـــرام است
مــیخواستـــــــــم ببـــینـی در دل تو خـــطّ ِ فرهاد
اشــکی که گشـته میـــخ و بیچاره دل ، کبـــاب است
مــیخواستـــــــــم بکوبم این فاصــــــــله به یک دم
لیـکـــن نگویم از غـــــم ، غــــمنامـه ناتــــمام است
مــیخواستــــــــم بخوانم تفســــیر شعر ، بر غــــم
حافظ بگفت : « سـاکــت ! » ، تـقدیـر بر صلاح است
من«خواستم»،«شکستم»،«گفتـم» ولی تو گفتی
این«خـواستن»،«شکستن»،«گفتن» ره ِشکار است
دوش از کسی شنیـــدم احــــــوال دل،که میگفت :
این دل که در «طـواف» است ، اندر پی ِ«سراب» است
گفتند از «تـــــو» گفتن ، با هر زبان حــــــــرام است
دیگر بـــرو ، که اکــــنون احــــوال من خــــراب است
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/01/25ساعت 9:44 توسط سعدانه |
در سرمای امسال تنها درختی که سبز و سرگردون ، خشک شد ، مجنون بود : v باد وحشی ، شاخههایِ سبزِ مجنونِ سرکشِ سربهزیر رو به این طرف و اون طرف میکشید . . . در یک لحظه باد ایستاد . هوا سرد شد . شاخههایِ سبزِ مجنونِ سرکشِ سربهزیر ، در یک لحظه بین زمین و آسمون ، ثابت موندن . *** v یه روزی ، یه آدمی ، در رفت و آمدِ بینِ عــــقــــل و عــــشـــق ، در لحظهای که لبریز از عــــشـــق بود ، عــــقــــل رو انتخاب کرد ، دلش یخ زد و لیلی بالاخره مَرد شد ، مجنون مُــــــــــــرد . *** v زمستون بارش رو بسته . بهار کمکم داره از راه میرسه . کسی فکر نمیکرد هیچ درختی از سرمای امسال جون سالم به در ببره . ولی امروز دیدم که : جوونههایِ جدیدِ شاخههایِ سبزِ مجنونِ سرکشِ سربهزیر ، دارن از خواب بیدار میشن ! *** پ . ن ۱ : بالاخره لیلی زن بود یا مَرد ؟! :D پ . ن ۲ : تقدیم به کسی که هم لیلی بود و هم مجنون ! پ . ن ۳ : بهار امسال به احتمال زیاد بهار نارنجِ من گل نمیده !!! پ . ن ۴ : یکی داره به زور من رو از سال ۸۶بیرون میکنه ، من نمیخوام برم ! پ . ن ۵ : این آخرین پستِ سال ۱۳۸۶ بود . پس عیدتون مبارک . موقع سال تحویل یادی از کبوتر خوشبختی هم بکنید . یا مقلّب القلوب و الابصار ! حوِّل حالنا الی احسن الحال . . . 
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/12/20ساعت 0:0 توسط سعدانه |
توی تاکسی نشسته بودم و داشتم از جایی رد می شدم که یه شب همونجا خدا رو دیدم و ازش رو برگردوندم ولی فراموشش نکردم . . . خدا رو شب سال تحویل توی خیابونای سرد و بی روح ِ تهران ِ بی در و پیکر دیدم . . . خدا رو توی یه ماشین دیدم . ماشینی که نفهمیدم اون موقع شب ، یک ساعت قبل از تحویل سال ، توی خیابونی که مثل میدون جنگ شده بود چیکار داشت . . . خدا رو در کنار پدری دیدم که کنار خیابون به « دینای کوچولو » که بی حال توی آغوشش افتاده بود، التماس میکرد که چشماش رو باز کنه : « دینا ، بابایی ، تو رو خدا چشمات رو باز کن . . . » خدا رو تو چشمای بیرمق دینا دیدم و صدای خدا رو شنیدم وقتی دینا گریه میکرد . . . و صدای خدا نشوندهنده بازگشت توان ِ از دسترفته دینا بود که میگفت : من هستم . . . خدا بود و من دیدمش . . . ولی . . . صدای خواننده آهنگ تاکسی رو پر کرد : « آی خدا دلگیرم ازت . . . !!! » واقعاً خیلی دلم برا خدا میسوزه ! توی این مشکلاتی که اطرافمون میافته ، متهم شماره یک ، خداست . . . وقتی روی برف راه میری ، تا حالا به صدای قدمات گوش کردی ؟؟؟ اگه شلوغی دور و برت اجازه بده ، صدای فشرده شدن دونههای برف رو زیر پات میشنوی ! برفا دردشون میاد (!) و با این صدا دردشون رو فریاد میکنن !!! فشار و گرمای قدمهات ، اگه برفها رو آب نکنه ، باعث فشردگی اون میشه و اون برف تا موقعی که هوا گرم نشده ، همونجوری باقی میمونه و آب نمیشه . . . سختی و مشکلات زندگی روی شونههات سنگینی میکنه ، کمکم صدای فشردهشدن روحت رو میشنوی . . . یادت باشه : هر سمّی که تو رو نکُشه مقاومت میکنه . . . ***
God hath not promised Skies always blue God hath not promised Sun without rain But God hath promised Light for the way Help from above Undying love 
پ.ن ۱ : خدایا به من دانشی بده که حکمت نداده هات رو بفهمم .
پ.ن ۲ : خدا تنهاست و منتظره . . .
پ.ن ۳ : میروی بدون اینکه هیزمی حرام آتش دلم کنی . . .
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/11ساعت 15:48 توسط سعدانه |
سلام . میخواستم از روز دانشجو ، کودک ، عرفه ، قربان ، یلدا و . . . بنویسم ، ولی نشد ! گفتم از « بابایی » بنویسم ، سعادتش نصیبم نشد ! حالا میخوام از دیدههام توی این چند وقت بنویسم : · پسری دیدم که لیوان پر از آب در دست ، نفس زنان در پی سراب میدوید ! · دختری دیدم که از ترس ِسیاهی ، در پی ِ سیاهی میدوید ! · پسری دیدم که دلش برای خدا تنگ شده بود . . . · دختری دیدم که دلش برای خودش تنگ شده بود . . . · انسانی دیدم که خودش ، خدا بود . . . از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست . . .

+ نوشته شده در شنبه 1386/10/15ساعت 11:26 توسط سعدانه |
یه بنده خدایی گفته : وبلاگت رو آپ کن ! ولی تو رو خدا انقدر غر نزن ، انقدر ناله نکن ! ! ! برای یه بار هم که شده شاد بنویس . و این بار تصمیم گرفتم بگم : چشم . سعی می کنم ! گفتم چشم . چون خودم هم خسته شدم از این همه سیاهی ! و دست به دامنِ « تلقین » ( ! ) شدم . ولی خدایی این بار هم نمی تونم نگم که به قول سهراب : من اناری را می کنم دانه و به خود می گویم : « کاشکی این مردم دانه های دلشان پیدا بود ! » 
![]()
+ نوشته شده در شنبه 1386/09/03ساعت 12:0 توسط سعدانه |
همين چند روز پيش تو گيرودار خونهتكوني ، يكي از دوستام رو ديدم . يكي از دوستاي قديمي ...انقدر ذهنم آشفته و پريشون بود كه اصلا نشناختمش !!! قيافه اش خيلي برام آشنا بود ولي انگار يكي عكسش رو از تو ذهنم پاك كرده بود... ذهنم رو كه يه كمي جمعوجور كردم يادم افتاد كيه... اي بابا!!! ما يه زماني خيلي با هم اياق بوديم ...چند سالي بود كه گمش كرده بودم ... اون زود من رو شناخت ...از اول هم خوب من رو مي شناخت ،خيلي خوب... كلي با هم حرف زديم ،كلي برام حرف زد ، درد دل كرد ، بيچاره مثل خودم خراب بود ، خراب...: تا حالا شده دلت پره حرف باشه ولي نتوني حرف بزني؟؟؟ حالت خرابه ، داغوني ... خودت ميفهمي چته ولي نميتوني بگي ... بعد فكر ميكني شايد اصلا نميدوني چته !!! شايدم اصلا چيزيت نيست !!! ولي نه ... يه چيزيت هست ...خودت هم خوب ميدوني كه ميدوني چته !!!دلت ميخواد يكي باشه تا همه اين حرفا رو بهش بزني يا لااقل ميتونستي حرفات رو بنويسي تا شايد دلت خالي شه ولي ، نميشه ... نميشه ... نميشه ... هيچ كس نميفهمه... ميخواي داد بزني به خدا من يه دنيا حرف دارم ... ميخواي فرياد بزني كه دلم شده مثل يه بمب ساعتي ، داره ميتركه ... هيچكس نميفهمه ... بابا من حالم خرابه ... به خدا داغونم ... داغون... بين زمين و آسمون گير كردم ؟؟؟ نه نه ته دريام ... دارم غرق ميشم ؟؟؟ نكنه دارم ديوونه ميشم ؟؟؟ اينا رو كه گفت نميدونم چي شد ديگه حرفاش رو نشنيدم . انگار كر شده بودم . براي يه لحظه ذهنم قفل شد ... بعد يهو يه عالمه علامت سؤال مغزم رو پر كرد ... مگه ميشه ؟؟؟ اين واقعا خودشه ؟؟؟ همونه ؟؟؟ يعني پيدا شده ؟؟؟ يعني بالاخره پيدا شد ؟؟؟ دوباره ذهنم قفل شد ... [...] الان من و آيينهام تنهاييم . دو سالي ميشد كه خونه تكوني نكردهبودم ، بالاخره آيينهام پيدا شد ... بالاخره پيدا شد ... سال ۸۵ هم مثل سالهاي قبل تموم شد و رفت … يا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال سال خوبي داشته باشيد. عيدتون مبارك .
+ نوشته شده در شنبه 1385/12/26ساعت 22:0 توسط سعدانه |
مدتهاست كه چشمانم براي ديدن تو خستهاند و گوشهايم صدايت را نميشنوند كجا رفتي...! كه اكنون پژواك صدايت را باد براي من ميآورد وتمثيل تاريك چهرهات را تو اي سعادت من... تا زمان رجعتت ، تمام حرف هایت را و تمام نگاه هایت را را در قلبم حک می کنم تا هنگامي كه نسيم بوي تو را براي من آورد ، تا تو در آن چيزي ببيني زیرا من آن را نه با میخ ٬ بلكه با اشك ، و نه بر روي سنگ ، بلكه بر روي دل نقش زدهام... 
+ نوشته شده در دوشنبه 1385/11/30ساعت 14:0 توسط سعدانه |
صدايت ميآيد... صدايت را ميشناسم ، اي غريبه آشنا وصدايت ميآيد و من زمزمههاي روحبخشت را ، از لابهلاي لالاييهاي نسيم شبانه ميشنوم ... صدايت ميآيد اي غريبه آشنا ، صدايت باران است و حرفهاي دلانگيزت ، با ترنم صداي خيس باران بر تن سرد كوچه ميبارد صدايت ميآيد و من تشنهام ، قدمهابم مرا به سردي كوچه ميسپارند ، تا سراپا لبريز از گرماي تو شوم صداي تو ميآيد و من لبريز از توام ، وصدايت نميآيد ، اي غريبه آشنا.....
+ نوشته شده در دوشنبه 1385/09/20ساعت 9:0 توسط سعدانه |
| ||||||