یه کرم سیاه کوچولو توی مغزمه . داره آروم آروم و با گازهای کوچولو مغزم رو میخوره . به صدای خرد شدن چیپس زیر دندونات دقت کردی ؟ مغزم زیر دندوناش خرد میشه و صداش مثل همون صدای چیپس ٬ توی گوشهام میپیچه. سرم داره میترکه از این همه صدا .... ... زندگی بین این همه روح ، که همه شبیه هماند ، روحهایی که لباساشونه که فقط با هم فرق داره ... وحشت از واقعی شدن اون کابوس ترسناک ، وحشت از اون دستهای سرد و عرق کرده ... داره ذهنم رو از درون متلاشی میکنه ... خدایا من چرا نمیتونم مثل بقیه آروم باشم ؟؟؟ دوباره انعکاس اون صدای محکم از دل تاریخ میاد و توی گوشم میپیچه که : ببینید و دل نبندید ؛ چشم بیاندازید و دل نبازید ٬ دیر یا زود باید گذاشت و گذشت ... وای ، دوباره شدم بمب ساعتی ...
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/06/24ساعت 16:26 توسط سعدانه |
از کجا پیدا شد زنک فالگیر چادر به کمر ؟!
چند روز پیش بعد از مدتها با دوستام رفتیم بیرون .
از یه فالگیر کولی خواستیم فالمون رو بگیره یه کم بخندیم . ما که اهل اینجور کارا نیستیم . فقط خواستیم بخندیم ...
ولی اشکمون رو درآورد !
****
.jpg)
امروز باز هم مثل هر سال متولد شدم .
خدا میدونه کی متحول بشم !!!!
دیشب خیلی سعی کردم یکسالم بشه . ولی نشد !
****
پ.ن۱: دیشب یک تولد نامتعارف بعد از یک روز خسته کننده و اعصاب خوردکن . چند ساعت مجال برای فکر نکردن ٬ استراحتی بود برای یک ذهن داغون !
پ.ن۲: من چرا الکی آپ کردم ؟! ![]()
+ نوشته شده در شنبه 1387/06/09ساعت 14:33 توسط سعدانه |
تصحیح میشود : اینجا یک دنیایِ سیاه ِ کم رنگ است ! پارسال ؛ مرداد ماه . ظهر بود و هوا وحشتناک گرم بود . کنار خیابون منتظر تاکسی بودم . از شدّت گرما چشمام میسوخت . به هر ماشینی که رد میشد ، میگفتم : شهدا ؟ و همه بی تفاوت ؛ فقط رد میشدن .... تا اینکه یه پیکان شخصی جلو پام وایستاد . انقدر کلافه بودم که اصلاً به تاکسی نبودنش توجه نکردم . سوار شدم . یه ذره که حالم به جا اومد تازه یادم افتاد به رانندهاش نگاه کنم ! یه مرد ۴۵ -۴۰ ساله ، با موهای جوگندمی فرفری و تقریباً بلند ، با سبیلهایی از بناگوش در رفته !!! روی ساعدش هم خالکوبی کرده بود . عین بدمنهای ( Bad Man ) توی فیلمها بود ! تازه تو ماشین هم بوی گوسفند میومد . [ کمکم داشتم میترسیدم . ] رسیدیم به چراغ قرمز ، پیچید توی فرعی . [دیگه وجشت کرده بودم . داشتم خودم رو لعنت میکردم که چرا اتوبوس سوار نشدم .] دوباره پیچید توی یه کوچه دیگه و رفت تو مسیر اصلی . [ اوووووووه ! خیالم راحت شد . ] منتظر بودم که مسافرای دیگه رو هم سوار کنه . ولی زهی خیال باطل ! سوار نکرد ! خدا خدا میکردم زودتر برسیم . بالاخره رسیدیم ! گفتم : ببخشید کرایه من چقدر میشه ؟! با یه صدای کلفت گفت : فاتحه بلدی بخونی ؟ (کلفت بخونید ! ) گفتم : بله ؟! دوباره با صدای بلندتر گفت : میگم فاتحه بلدی بخونی ؟ گفتم : آها ، بله ! گفت : پس فقط یه فاتحه بخون ! موقع پیاده شدن دوباره خالکوبی روی دستش رو نگاه کردم . نوشته بود : سلطانِ غم مادر ! **** امسال؛ همین روزا ... نزدیک ظهر بود . کنار یه خیابون فرعی منتظر اتوبوس بودم . بهم گفته بودن اتوبوسها اونجا مسافر سوار میکنن ولی نه خبری از مسافر بود و نه خبری از اتوبوس ! حتی یه ماشین شخصی هم رد نمیشد . از خستگی رو پام بند نبودم . یه پژو ۴۰۵ نقرهای جلوم وایستاد . اینبار اول به راننده اش نگاه کردم . یه آقای حدوداً ۵۵ ساله بود با قیافهای کاملاً موجه ! گفتم : پیروزی ؟ سرش رو تکون داد یعنی ؛ آره . سوار شدم . با خودم گفتم : ببین وضع مردم چقدر بد شده که با ماشین مدل بالا و با وجود جریمههای سنگین برای مسافرکشهای شخصی ، باز هم مسافرکشی میکنن ! یه خانوم کنار خیابون منتظر تاکسی بود . ماشین رو نگه داشت . خانومه گفت : مستقیم ؟ راننده سرش رو باز تکون داد و خانومه سوار شد . همون موقع یه آقایی اومد و گفت : مستقیم ؟ راننده سرش رو تکون داد که یعنی ؛ نه ! و گازش گرفت و رفت . تو دلم گفتم : جلّ الخالق ! انگار میخواد یه ماشین پر از خانوم ، بدزده !!! همین قضیه دوبار دیگه هم تکرار شد و خانومهای پیر و جوون دیگهای هم سوار کرد . از فکری که کرده بودم خندهام گرفته بود . مسافری که اول سوار شده بود ، خواست پیاده بشه . گفت : کرایهام چقدر میشه ؟ راننده گفت : بفرمائید ، خداحافظتون . از فکرایی که کرده بودم خجالت کشیدم . . . خلاصه از هیچ کدوم از مسافرا پول نگرفت . توی راه هر وقت خانومی رو دید که داره از خیابون رد میشه ترمز کرد و بهش راه داد . از خجالت داشتم خفه میشدم ... توی مسیر عذرخواهی کزد و خواست بنزین بزنه . گفت : خیلی وقته پمپ بنزین خلوت ندیده پیاده شد و رفت بنزین زد . موقع پیاده شدن ، خواستم ازش تشکر و عذرخواهی کنم و بهش بگم آدمایی مثل اون دیگه خیلی کماند . ولی انگار خیلی بزرگ بود ، نتونستم . فقط گفتم : واقعاً لطف کردید ، ممنون . همین ! اون هم مثل همه با کارت سوخت بنزین زد . . . ***** پ . ن : این روزها آخرین روزهای بیست سالگی ... روزهای تلخ و شیرین بیست سالگی ... آخرین خنده های بیست سالگی ... آخرین گریه های بیست سالگی ... آخرین نفس های بیست سالگی... حالم خوبه ولی می ترسم .
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/06/05ساعت 17:8 توسط سعدانه |
پوستاندازی میکنم و هنوز برای پریدن زود است ... هویت چند سالهام در حال تغییر است . پوستاندازی میکنم ، اوّلین بار نیست ولی کاش آخرین بار باشد ... آه ! که چه درد و زجری دارد این دگردیسی . دگردیسیای که عاقبتش بال نیست .... « هنگامی که پروانه برای خارج شدن از پیله تلاش میکند ، در اثر فشار مایعی از بدنش ترشح میشود که به بالهایش قابلیت پرواز میدهد . اگر کسی هنگام خروج کمکش کند آن مایع ترشح نمیشود و پروانه فلج می شود و برای همیشه قابلیت پرواز را از دست میدهد . به بیان ساده پرواز پاداشیست در برابر تلاش ... » کمک نمیخواهم به امّید پرواز ... رنج دگردیسی رو تحمل میکنم ولی هنوز این دگردیسی پرواز به دنبال ندارد ... « زنجره حشرهایست از راسته نیم بالان و رده زنجره شکلان . گاه زمان زیادی تا بلوغ طول میکشد . زنجره بالغ مانند جیرجیرک در میان درختان جیرجیر میکند . حشره نابالغ (لارو) زیر خاک زندگی میکند. گونه ای از آن حتی تا ۱۷سال زیر خاک میماند و پس از ۱۷سال از خاک خارج شده ، پوستاندازی کرده ، بالغ میشود ، پرواز و خلاص ! مدتی پس از پرواز ، نوای خود را سر میدهد و تمام ! » هنوز خاک نشده ام ، هنوز نابالغم . زنجره و پروانه نیستم . شدم مثل مار . پوستاندازی میکنم بدون پرواز . . . زنجره و پروانه نیستم ، سعدانهام . کبوتری که پوستاندازی کرد و مار شد تا نیش بزند ، ولی نزد ! خدایا مار بودن سخت است . ۱۷ سال زیاد است . ولی خدایا ! پیله ، بال ، پرواز ، کمک . . . 
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/05/21ساعت 23:39 توسط سعدانه |
دیروز به مادرم گفتم : « من یک بادکنک گازیام ! نخام را بگیر . اگر نخام را رها کنی ، میروم بالا ، بالا ، بالا . . . » دستم را گرفت . گفتم : « پیشترها که نخام را رها کردی ، رفتم بالا . در اتاق بودم . کله پُر بادم خورد به سقف ، همانجا ماندم ! چون توانی برای پس زدن دیوار نداشتم . دوباره نخام را گرفتی . » دستانش گرم است . همیشه . . . . . دیشب خواب بدی دیدم . میترسم . میترسم اینبار وقتی که نخام را رها میکنی دیگر در اتاق نباشم . بروم بالا . دیگر سقفی نباشد . برسم به خورشید . میگویند آن بالا فشار هوا کم است . میترسم به جای هوا غصه بر قلبم فشار بیاورد و . . . بوووووووووووم ! میترکم . . . مادر ! نخام را به انگشتت گره بزن . بادکنک گازی هیچوقت بزرگ نمیشود ! 
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/31ساعت 21:38 توسط سعدانه |
خسرو شکیبایی مُرد . . . همون رضای خانه سبز که توی یکی از قسمتها داشت به علت تومور مغزی میمرد و من با تمام بچگی براش گریه میکردم . اون موقع من بچه بودم . رضا معجزه خدا رو دید و نمرد . حالا من بزرگ شدم . خسرو باز هم معجزه خدا رو دید ولی مرد . همون رضای خانه سبز که با گریههاش گریه میکردم و با خندههاش میخندیدم ... فکر میکنم آخرین بار ، دو ماه پیش بود که اومد توی برنامه دو قدم مانده به صبح . دستهاش و صداش میلرزید . پیر شده بود . خیلی . . . این مطلب رو بعد از اولین قسمت سریال سرزمین سبز نوشتم . سریالی که در ادامه خانه سبز ساخته شده بود و بعد از سالها پخش شد : علی و رضا سر قبر عاطفه و لیلی ایستاده بودند . رضا ناراحت بود . داغون بود . . . علی کوچیک ما پرسید : مامانم میگه عاطفه جون و لیلی رفتن تو آسمونا . ولی اونا زیر خاک رفتن . من مرگ رو نمی فهمم ! چطور میشه هم توی آسمون بود و هم زیر خاک ؟! رضا گفت : روح میره تو آسمون جسم میره زیر خاک . . . علی گفت : مگه روح و جسم از هم جدان ؟ رضا گفت : این همون واقعیته . . . علی گفت : من این واقعیت رو نمی فهمم ! مگه عاطفه و لیلی ما رو دوست نداشتن ؟ چرا روحشون رفت تو آسمون جسمشون رفت زیر خاک ؟ چرا ما رو تنها گذاشتن ؟ رضا گفت : ما رو دوست داشتن ، ولی مجبور بودن برن . روحشون همیشه با ماست . اونا همیشه توی ذهن مان . علی گفت : روح مهمتره یا جسم ؟! رضا گفت : روح علی گفت : بستنی مهمتره یا لیوان بستنی ؟ رضا خندید و گفت : بستنی ! علی گفت : تا حالا بچهای رو دیدی که لیوان بستنی رو بیشتر از بستنی دوست داشته باشه ؟! وقتی روح عاطفه و لیلی با ما هستن ، پس چرا برای جسمشون ناراحتی ؟ چرا برای لیوان بستنی ناراحتی ؟! . . . . . . . و رضا حقیقت رو فهمید . . . و حالا خسرو خودش حقیقت شد . روحش شاد . 
+ نوشته شده در جمعه 1387/04/28ساعت 16:43 توسط سعدانه |
سرنوشت : سیاه . **** به من : در این شهر سیاه ، ماشینهای سیاه برای چشمهای سیاه بوق میزنند . در این شهر سیاه ، آدمکهای سیاه چشمهای سیاه را زود فراموش میکنند . در این شهر سیاه ، من از سیاه شدن در کنار این آدمکها میترسم . من میترسم . . . میترسم . . . **** به تو : دلم برای این شهر میسوزد . . . شهر سیاهی که در آن ماشینهای سیاه برای چشمهای سیاه بوق میزنند . . . دلم برای تو میسوزد تویی که در معشوق فقط رنگ چشمهایش را میبینی . . . دلم برای خودم میسوزد ، منی که در این شهر با هزاران « تو » زندگی میکنم . . . **** به . . . تو قلبت سیاهه مثل شب . من از سیاهی میترسم . نکنه یه وقت قلب من رو با این دستات سیاه کنی . . . اگه قلب من سیاه بشه اون وقت من چیکار کنم ؟ هان ؟ تو بگو . . . میدونی ، باید قلبم رو بندازم دور . اون وقت من بی قلب ، توی این شهر سیاه چهجوری زندگی کنم ؟ اصلا ً زنده میمونم ؟ هان ؟ چرا ساکتی ؟ یه چیزی بگو . . . وای . . . تو سیاهی ، جلو نیا ، تو رو خدا ، دیگه نیا . . . ببین ، دستام ، تو رو خدا ببین ، دستام دارن سیاه میشن . . . تو رو خدا نیا ، دستام دارن سیاه میشن . . . دستام . / نقطه . 
پ.ن : داشتم دفترهای دبیرستانم رو ورق میزدم گوشه یکی از دفترها چیزی نوشته بودم که هیچ خاطره ای ازش ندارم :
هیچ اگر سایه پذیرد ، من همان سایه هیچم . . .
+ نوشته شده در شنبه 1387/04/22ساعت 23:2 توسط سعدانه |
سرنوشت : به دلیل اینکه یه سری از دوستان نتونستن با پست قبلی ارتباط برقرار کنند و الان به خون من تشنهاند !!!! لازم میدونم یه توضیحاتی در مورد این مطلب بدم : این صحبتهای درونی بین عقل و دل یک آدمیه که هنوز نتونسته خط مرز بین عقل و عشق رو پیدا کنه . . . در پست قبل عقل و عشق با هم به نتیجه میرسیدند ولی حالا برای هم خنجر رو از رو بستن !!!! اگه نثر این پست با پست قبلی تفاوت داره همین جا عذرخواهی میکنم این به خاطر برقراری ارتباط بهتره ! **** عشق در روانشناسی Love in psychology روانشناسی تقریباً همه سوالات رو کاملاً عقلانی جواب میده و تمام دلایل و نتایج عاشقانه مبنی بر تفکر غیر عقلانی رو رد میکنه . · با چشمانی باز عاشق میشویم .انتخاب بابد آگاهانه باشد تا به زندگی عاشقانه ختم شود . عاشق شدن با یک نگاه و یک حرف و ... فقط افسانه هستند . افسانههای عشقی رو باید فراموش کنیم . نگو با چشمان باز عاشق میشویم ، بگو با چشمان باز عاقل (!) میشویم !!!! پس « عشق تنها بی چرای عالم است . . . » رو چه جور ثابت میکنی ؟ همه اینها کشک دیگه ، آره ؟ · بیاموزیم که « چگونه در همه حال عشق بورزیم » ، « راهنمای عشق ورزی » ، کتابای باربارا در آنجیلیس رو نخوندی ؟؟؟؟ میگه : « . . . نهال عشق رو همواره باید آبیاری کرد تا به درختی تنومند تبدیل شود و ما بتوانیم در سایه این درخت تنومند استراحت کنیم . . . » بابا آخه مگه عشق اکتسابیه ؟ مگه نمیگن انسان عاشق متولد میشه و عاشق میمیره ؟ مگه خودت نگفتی رفتارهای عاشقانه به خاطر ترشح اون مواد توی مغزه ؟ یعنی غیر قابل کنترلاند دیگه . چه جوری میخوای توی چارچوب قرارش بدی ؟ نتیجه : بنبست نقطه ./ **** آسیبشناسی عشق Love in pathology نشنیدی میگن : « کلمه عشق بر گرفته شده از نام گیاهیست به نام « عشقّه » . عشقّه گیاهیست که مانند پیچک دور گیاهی دیگر میپیچد و از شیره پرورده آن استفاده میکند و سبب نابودی گیاه میشود . » پس عشق هم نابودگره . آها ! پس عشق نابودگره ! پس اینکه میگن : « عشق راهی برای رسیدن به کمال است . . . » چی ؟ حالا که پای ِ عشقّه رو کشیدی وسط میگم : نمیدونی بدون عشقّه خواص دارویی هم داره . تو یانگوم نمیدیدی ؟!!!! نتیجه : بنبست نقطه . / **** عشق در دیدگاه زن و مرد ???????? · دوباره برمیگردیم به باربارا دی آنجیلیس : « عشق پایه اصلی اعمال خانمهاست . همه اعمال آنها با پیش زمینه عشق صورت میگیرد . غذا درست کردن حرف زدن و حتی دعوا کردن بر پایه عشق است . ذهن آقایان به صورت اتاقهایی طبقهبندی شده است . عشق هم میتواند یکی از آن اتاقها باشد . یک اتاق در بین اتاقهای درس ، کار و . . . » حالا فکر کن زن و مرد با این تفاوت عمیق هر کدوم یک رکن پدید آورنده عشقاند ! دو بردار غیر هم سو چه جوری میتونند به یه هدف برسند ؟؟؟؟یه خانوم چطور میتونه این تفاوتها رو قبول کنه و باز هم عشق رو back ground قرار بده ؟؟؟؟؟؟ فتبارک الله احسن الخالقین ! **** عشق در ادبیات Love in literature این همه تو شروع کردی حالا من شروع میکنم : افسانه های عشقی ، عشق اساطیری ، عشق بی دلیل ، عشقی که نابودت میکنه و تو کامل میشی . . . تا صبح میتونم برات حرفای قشنگ بزنم انقدر که هوش از کلهات بپره ! همه تفاسیر زیبا از عشق رو اینجا پیدا میکنی . هر کس که یه بار تجربه کرده باشه میتونه این زیباییها رو بگه ، لطیف میشه میتونه برات شعر بگه !!!! از لیلی و مجنون ، شیرین و فرهاد بگه ! درد فراق بکشه و لذت ببره !!! باشه بیا و اینجوری عاشق شو . چشمات رو ببند و عاشق شو . ولی قول بده دیگه هیچ وقت چشمات رو باز نکنی . قول بده کور و کر بمونی . حتی اگه پول نداشتی نون بخری شب ببری خونه چشمات رو باز نکن ! حتی اگه زیر چشمی دیدی طرفت معتاده ، قول بده چشمات رو باز نکنی . . . قول بده . . . باشه قبول قول میدم . زشت باید دید و انگارید خوب زهر باید خورد و انگارید قند گفتم که تا صبح هم میتونم برات شعر بخونم هیچی نگو دیگه ! خب عزیز من ، نمتونی چشمات رو بسته نگه داری دیگه ! توی عشق در زیستشناسی گفتم که مقطعیه . ترشح اون ماده که ارادی نیست . « پاراسمپاتیک » میدونی یعنی چی ؟؟؟؟ یعنی اینکه میخوای صدای داد و هوارای طرف مقابلت رو نشنوی ، نمیتونی . . . میخوای قلبت از تپیدن دست بر داره ، ولی دست بر نمیداره . . . این رو آمار بالای طلاق ثابت کرده ، میفهمی . . . ؟؟؟؟ سکوت . . . یک بر صفر به نفع عقل . . . پ.ن ۱ : « عشق » امری حقیقی است یا واقعیتی مجازی ؟؟؟؟ پ.ن ۲ : حقیقت با واقعیت فرق دارد ؟؟؟؟ پ.ن ۳ : اگه میخواید به جواب برسید باید یکی از این تیترها رو انتخاب کنید و بی خیال بقیهاش بشید . راحتترین راه اینه . فقط یکبار امتحان کنید !!!! البته من هنوز نتونستم انتخاب کنم . . . .
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/17ساعت 12:39 توسط سعدانه |
سرنوشت ها : v جوانی که به عاشقی شهره بود . به خدمت شیخ رسید . شیخ ورا گفت . . . v عشق تنها بیچرای عالم است . . . v عشق : علاقه شدید قلبی !!! v کلمه عشق برگرفته شده از نام گیاهیست به نام . . . v و عشق تنها عشق مرا به گرمی یک سیب میکند مأنوس . . . v عشق دریایی کرانه ناپدید . . . v گرسنگی نکشیدی که عاشقی از یادت بره . . . v « چگونه در همه حال عشق بورزیم » ، « راهنمای عشقورزی » ، « باربارا دی آنجیلیس » ... v الا یا ایّها السّاقی أدر کأساً و ناولها . . . v معشوق آینه جمال خداوند است . . . v عشق دل رو میسوزونه ، دودش میره تو چشم طرف ، اشکش که در اومد تازه عاقل میشه . (از افاضات خودم . زیاد جدی نگیریدها . خیلی بهش اعتقاد ندارم !!! ) v افلاطون میگه : « اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داشتی زیاد جدی نگیرش . . . » v از نظر بیولوژیکی جایگاه عشق در مغز است . . . v عشق قبل از ازدواج معنا نداره . . . v من عَشَقَّ فَعَفَّ ثمَّ ماتَ ماتَ شَهیدا . . . 
عشق الهی Diving love
· جوانی که به عاشقی شهره بود . به خدمت شیخ رسید . شیخ ورا گفت : که به پندارت
عشق ِ به خاتون از عشق به خداست ؟ جوان گفت : شمّهای از آن است . در طشت آب ،
نقش ماه میبینم . شیخنا فرمودش که اگر گردنت دمل نداشت سر بر آسمان میکردی و
خود بلاواسطه ماه را میدیدی !!!
· معشوق آینه جمال خداوند است . معشوق حقیقی خداست . . .
عشق امری الهی و آسمانیست ؟
عشق زمینی و انسانی وجود دارد ؟
برای رسیدن به آسمانها نیاز به نردبان است ؟
درک خداوند امری بیواسطه است و به نردبان نیازی نیست ؟
نکته : همه انسانها عاشق میشوند . پس دیدگاههای الهی رو بذاریم کنار . ما انسانیم فارغ از مذهب و ملیت . . .
نتیجه : بنبست .
نقطه .
***
عشق در ریاضیات Love in mathematic
عشق عاقلانه؟! عقل عاشقانه ؟! زندگی عاقلانه ؟! زندگی عاشقانه ؟! انتخاب عاشقانه ؟! انتخاب آگاهانه ؟!
عقل + عشق ؟ عقل – عشق ؟ عقل × عشق ؟ عقل / عشق ؟
عشق – ازدواج = عشق اساطیری یا شهوت ؟؟؟!
ازدواج - عشق =