تبليغاتX
کبوتر خوشبختی

کبوتر خوشبختی

پری برای پریدن

هستم .

همینجا .

همین اطراف .

فقط یک مصرف کننده ام .

هستم .

همین جا .

همین اطراف....

+ نوشته شده در جمعه 1387/11/11ساعت 15:49 توسط سعدانه |


 

قلبم را باد کردم و به هوا فرستادم ...  کودکی هایم میان ابرها گم شد

.... 

کودکی هایم میان کفش های جفت نشده پشت در جا ماند

کودکی هایم در زیر گل های چسبیده به کفشهای کتانی ام لگد مال شد

کودکی هایم در کنار خرگوش عروسکی کنار بالشم ٬ به خواب رفته بود  ٬ هنگامی که من او را زیر حجم سنگین یک شتر مرغ* کوچک ٬ نابود کردم ...

و آن صدا ٬ گمانم قلب من بود که ترکید .

کودکی هایم بیدار نشدند و من چه زود بود که « شتر » شوم !

 خرگوش مرده ...

*به شتر مرغ میگن بار ببر ٬ میگه مرغم .  میگن تخم بذار ٬ میگه شترم !!! نوجوانی ما هم حکایت این بود  !

----------------------

پ.ن : دلم بدجور هوای بچگی هام رو کرده .

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/07/26ساعت 13:6 توسط سعدانه |


 

یه کرم سیاه کوچولو توی مغزمه .

 داره آروم آروم و با گازهای کوچولو مغزم رو میخوره .

به صدای خرد شدن چیپس زیر دندونات دقت کردی ؟ 

 مغزم زیر دندوناش خرد میشه و صداش مثل همون صدای چیپس ٬ توی گوشهام می­پیچه.

 سرم داره می­ترکه از این همه صدا ....

...

 زندگی بین این همه روح ، که همه شبیه هم‌اند ،

روح‌هایی که لباساشونه که فقط با هم فرق داره ...

 وحشت از واقعی شدن اون کابوس ترسناک ،

 وحشت از اون دستهای سرد و عرق کرده ...

 داره ذهنم رو از درون متلاشی میکنه ...

 خدایا من چرا نمی­تونم مثل بقیه آروم باشم ؟؟؟  

 دوباره انعکاس اون صدای محکم از دل تاریخ میاد و توی گوشم می‌‌پیچه که :

 ببینید و دل نبندید ؛ چشم بیاندازید و دل نبازید ٬

                                                          دیر یا زود باید گذاشت و گذشت ...

وای ، دوباره شدم بمب ساعتی ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/06/24ساعت 16:26 توسط سعدانه |


از کجا پیدا شد زنک فالگیر چادر به کمر ؟!

چند روز پیش بعد از مدتها با دوستام رفتیم بیرون .

از یه فالگیر کولی خواستیم فالمون رو بگیره یه کم بخندیم . ما که اهل اینجور کارا نیستیم . فقط خواستیم بخندیم ...

ولی اشکمون رو درآورد !

****

دیشب سعی کردم یکسالم باشه . ولی نشد !

 

امروز باز هم مثل هر سال متولد شدم . 

 خدا میدونه کی متحول بشم !!!!

  دیشب خیلی سعی کردم یکسالم بشه . ولی نشد !

****

پ.ن۱: دیشب یک تولد نامتعارف بعد از یک روز خسته کننده و اعصاب خوردکن . چند ساعت مجال برای فکر نکردن ٬ استراحتی بود برای یک ذهن داغون !

پ.ن۲: من چرا الکی آپ کردم ؟! 

+ نوشته شده در شنبه 1387/06/09ساعت 14:33 توسط سعدانه |


تصحیح می­شود : اینجا یک دنیایِ سیاه ِ کم رنگ است !

پارسال ؛ مرداد ماه .  

ظهر بود و هوا وحشتناک گرم بود . کنار خیابون منتظر تاکسی بودم . از شدّت گرما چشمام می­سوخت . به هر ماشینی که رد میشد ، می­گفتم : شهدا ؟ و همه بی تفاوت ؛ فقط رد میشدن ....

تا اینکه یه پیکان شخصی جلو پام وایستاد . انقدر کلافه بودم که اصلاً به تاکسی نبودنش توجه نکردم . سوار شدم .

یه ذره که حالم به جا اومد تازه یادم افتاد به راننده­اش نگاه کنم ! یه مرد ۴۵ -۴۰ ساله ، با موهای جوگندمی فرفری و تقریباً بلند ، با سبیل­هایی از بناگوش در رفته !!! روی ساعدش هم خالکوبی کرده بود . عین بدمن­های ( Bad Man ) توی فیلم­ها بود ! تازه تو ماشین هم بوی گوسفند میومد .

[ کم­کم داشتم می­ترسیدم . ]

 رسیدیم به چراغ قرمز ، پیچید توی فرعی .

[دیگه وجشت کرده بودم . داشتم خودم رو لعنت می­کردم که چرا اتوبوس سوار نشدم .]

دوباره پیچید توی یه کوچه دیگه و رفت تو مسیر اصلی .

[ اوووووووه ! خیالم راحت شد . ]

منتظر بودم که مسافرای دیگه رو هم سوار کنه . ولی زهی خیال باطل ! سوار نکرد ! خدا خدا می­کردم زودتر برسیم .

 بالاخره رسیدیم ! گفتم : ببخشید کرایه من چقدر میشه ؟!

با یه صدای کلفت گفت : فاتحه بلدی بخونی ؟ (کلفت بخونید ! ) گفتم : بله ؟! دوباره با صدای بلندتر گفت : میگم فاتحه بلدی بخونی ؟ گفتم : آها ، بله ! گفت : پس فقط یه فاتحه بخون !

موقع پیاده شدن دوباره خالکوبی روی دستش رو نگاه کردم .

 نوشته بود :

                 سلطانِ غم مادر !

  ****

امسال؛ همین روزا ...

 نزدیک ظهر بود . کنار یه خیابون فرعی منتظر اتوبوس بودم . بهم گفته بودن اتوبوس­ها اونجا مسافر سوار میکنن ولی نه خبری از مسافر بود و نه خبری از اتوبوس ! حتی یه ماشین شخصی هم رد نمی­­­شد .

از خستگی رو پام بند نبودم . یه پژو ۴۰۵ نقره­ای جلوم وایستاد . این­بار اول به راننده اش نگاه کردم . یه آقای حدوداً ۵۵ ساله بود با قیافه­ای کاملاً موجه !

گفتم : پیروزی ؟ سرش رو تکون داد یعنی ؛ آره .

سوار شدم . با خودم گفتم : ببین وضع مردم چقدر بد شده که با ماشین مدل بالا و با وجود جریمه­های سنگین برای مسافرکش­های شخصی ، باز هم مسافرکشی میکنن !

یه خانوم کنار خیابون منتظر تاکسی بود . ماشین رو نگه داشت . خانومه گفت : مستقیم ؟ راننده سرش رو باز تکون داد و خانومه سوار شد . همون موقع یه آقایی اومد و گفت : مستقیم ؟ راننده سرش رو تکون داد که یعنی ؛ نه ! و گازش گرفت و رفت .

تو دلم گفتم : جلّ الخالق ! انگار میخواد یه ماشین پر از خانوم ، بدزده !!!

همین قضیه دوبار دیگه هم تکرار شد و خانوم­های پیر و جوون دیگه­ای هم سوار کرد .

از فکری که کرده بودم خنده­ام گرفته بود .

مسافری که اول سوار شده بود ، خواست پیاده بشه . گفت : کرایه­ام چقدر میشه ؟ راننده گفت : بفرمائید ، خداحافظتون .

از فکرایی که کرده بودم خجالت کشیدم . . .

خلاصه از هیچ کدوم از مسافرا پول نگرفت . توی راه هر وقت خانومی رو دید که داره از خیابون رد میشه ترمز کرد و بهش راه داد . از خجالت داشتم خفه می­شدم ...

 توی مسیر عذرخواهی کزد و خواست بنزین بزنه . گفت : خیلی وقته پمپ بنزین خلوت ندیده پیاده شد و رفت بنزین زد .

موقع پیاده شدن ، خواستم ازش تشکر و عذرخواهی کنم و بهش بگم آدمایی مثل اون دیگه خیلی کم­اند . ولی انگار خیلی بزرگ بود ، نتونستم . فقط گفتم : واقعاً لطف کردید ، ممنون . همین !                                                        

                                            اون هم مثل همه با کارت سوخت بنزین زد . . .

*****

پ . ن :

این روزها  آخرین روزهای بیست سالگی ...

روزهای تلخ و شیرین بیست سالگی ...

آخرین خنده های بیست سالگی ...

آخرین گریه های بیست سالگی ...

آخرین نفس های بیست سالگی...

حالم خوبه ولی می ترسم .

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/06/05ساعت 17:8 توسط سعدانه |


پوست­اندازی می­کنم و هنوز برای پریدن زود است ...

هویت چند ساله­ام در حال تغییر است .

پوست­اندازی می­کنم ، اوّلین بار نیست ولی کاش آخرین بار باشد ...

آه ! که چه درد و زجری دارد این دگردیسی . دگردیسی­ای که عاقبتش بال نیست ....

 

« هنگامی که پروانه برای خارج شدن از  پیله تلاش می­کند ، در اثر فشار مایعی از بدنش ترشح می­شود که به بالهایش قابلیت پرواز می­دهد . اگر کسی هنگام خروج کمکش کند آن مایع ترشح نمی­شود و پروانه فلج می شود و برای همیشه قابلیت پرواز را از دست می­دهد .  به بیان ساده پرواز پاداشی­ست در برابر تلاش ... »

 

کمک نمی­خواهم به امّید پرواز ...

 رنج دگردیسی رو تحمل می­کنم ولی هنوز این دگردیسی پرواز به دنبال ندارد ...

« زنجره حشره­ایست از راسته نیم بالان و رده زنجره شکلان . گاه زمان زیادی تا بلوغ طول می­کشد . زنجره بالغ مانند جیرجیرک در میان درختان جیرجیر می­کند . حشره نابالغ (لارو) زیر خاک زندگی می­کند. گونه ای از آن حتی تا ۱۷سال زیر خاک می­ماند و پس از ۱۷سال از خاک خارج شده ، پوست­اندازی کرده ، بالغ می­­شود ، پرواز و خلاص !  

مدتی پس از پرواز ، نوای خود را سر می­دهد و تمام ! »

 

هنوز خاک نشده ام ، هنوز نابالغم  .

زنجره و پروانه نیستم . شدم مثل مار . پوست­اندازی می­کنم بدون پرواز . . .

زنجره و پروانه نیستم ، سعدانه­ام . کبوتری که پوست­اندازی کرد و مار شد تا نیش بزند ، ولی نزد  !

 

پیله ، بال ، پرواز ...

 

 

 

 

خدایا مار بودن سخت است .

۱۷ سال زیاد است .

 

ولی خدایا !

                 پیله ،

                         بال ،

                                پرواز ،

                                         کمک . . .

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/05/21ساعت 23:39 توسط سعدانه |


دیروز به مادرم گفتم :

 

« من یک بادکنک گازی­ام  ! نخ­ام را بگیر .  

اگر نخ­ام را رها کنی ، میروم بالا ، بالا ، بالا . . . »  

 

دستم را گرفت .

 

گفتم : « پیش­ترها که نخ­ام را رها کردی ، رفتم بالا . در اتاق بودم . کله پُر بادم خورد به سقف ، همانجا ماندم ! چون توانی برای پس زدن دیوار نداشتم . دوباره نخ­ام را گرفتی . »

 

دستانش گرم است . همیشه .

 

.

.

.

.

 

دیشب خواب بدی دیدم . می­ترسم . می­ترسم این­بار وقتی که نخ­ام را رها می­کنی دیگر در اتاق نباشم . بروم بالا . دیگر سقفی نباشد . برسم به خورشید .

می­گویند آن بالا فشار هوا کم است . می­ترسم به جای هوا غصه بر قلبم فشار بیاورد و  . . .

بوووووووووووم !

                      می­ترکم . . .

 

مادر ! نخ­ام را به انگشتت گره بزن .

 

                                                بادکنک گازی هیچ­وقت بزرگ نمی­شود !

 

بادکنک گازی . . .

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/31ساعت 21:38 توسط سعدانه |


خسرو شکیبایی مُرد . . .

 

همون رضای خانه سبز که توی یکی از قسمت­ها داشت به علت تومور مغزی می­مرد و من با تمام بچگی براش گریه می­کردم .

اون موقع من بچه بودم . رضا معجزه خدا رو دید و نمرد .

حالا من بزرگ شدم . خسرو باز هم معجزه خدا رو دید ولی مرد .

همون رضای خانه سبز که با گریه­هاش گریه می­کردم و با خنده­هاش می­خندیدم ...

فکر میکنم آخرین بار ، دو ماه پیش بود که اومد توی برنامه دو قدم مانده به صبح .

دستهاش و صداش می­لرزید . پیر شده بود . خیلی . . .

 

این مطلب رو بعد از اولین قسمت سریال سرزمین سبز نوشتم . سریالی که در ادامه خانه سبز ساخته شده بود و بعد از سالها پخش شد :

 

علی و رضا سر قبر عاطفه و لیلی ایستاده بودند . رضا ناراحت بود . داغون بود . . .

علی کوچیک ما پرسید : مامانم میگه عاطفه جون و لیلی رفتن تو آسمونا . ولی اونا زیر خاک رفتن . من مرگ رو نمی فهمم ! چطور میشه هم توی آسمون بود و هم زیر خاک ؟!

رضا گفت : روح میره تو آسمون جسم میره زیر خاک . . .

علی گفت : مگه روح و جسم از هم جدان ؟

رضا گفت : این همون واقعیته . . .

علی گفت : من این واقعیت رو نمی فهمم !

مگه عاطفه و لیلی ما رو دوست نداشتن ؟ چرا روحشون رفت تو آسمون جسمشون رفت زیر خاک ؟ چرا ما رو تنها گذاشتن ؟

رضا گفت : ما رو دوست داشتن ، ولی مجبور بودن برن . روحشون همیشه با ماست . اونا همیشه توی ذهن مان .

علی گفت : روح مهمتره یا جسم ؟!

رضا گفت : روح

علی گفت : بستنی مهم­تره یا لیوان بستنی ؟

رضا خندید و گفت : بستنی !

علی گفت : تا حالا بچه­ای رو دیدی که لیوان بستنی رو بیشتر از بستنی دوست داشته باشه ؟!

وقتی روح عاطفه و لیلی با ما هستن ، پس چرا برای جسمشون ناراحتی ؟ چرا برای لیوان بستنی ناراحتی ؟! . . . .

 

. . .

 خسرو حقیقت شد . . .

 

و رضا حقیقت رو فهمید . . . 

 

و حالا خسرو خودش حقیقت شد .

 

روحش شاد .

+ نوشته شده در جمعه 1387/04/28ساعت 16:43 توسط سعدانه |


سرنوشت  : سیاه .

**** 

به من :

 

در این شهر سیاه ، ماشین­های سیاه برای چشم­های سیاه بوق می­زنند .

 

در این شهر سیاه ، آدمک­های سیاه چشم­های سیاه را زود فراموش می­کنند .

 

در این شهر سیاه ، من از سیاه شدن در کنار این آدمک­ها می­ترسم .

 

                                                                      من می­ترسم . . .

                                                                                می­ترسم  . . .

 

****

به تو  :

 

دلم برای این شهر می­سوزد . . .

 

شهر سیاهی که در آن ماشین­های سیاه برای چشم­های سیاه

                                                                                بوق می­زنند . . .

 

دلم برای تو می­سوزد

                             تویی که در معشوق

                                                  فقط رنگ چشم­هایش را می­بینی . . .

 

دلم برای خودم می­سوزد ،

                                  منی که در این شهر با هزاران « تو »

                                                                         زندگی می­کنم . . .

 

 

****

به . . .

 

تو قلبت سیاهه مثل شب . من از سیاهی می­ترسم . نکنه یه وقت قلب من رو

 

با این دستات سیاه کنی . . .

 

اگه قلب من سیاه بشه اون وقت من چیکار کنم ؟

 

هان ؟ تو بگو . . .

 

می­دونی ، باید قلبم رو بندازم دور .

 

اون وقت من بی قلب ، توی این شهر سیاه چه­جوری زندگی کنم ؟ اصلا ً زنده می­مونم ؟

 

هان ؟ چرا ساکتی ؟ یه چیزی بگو . . .

 

 

وای . . .

 

تو سیاهی ، جلو نیا ، تو رو خدا ، دیگه نیا . . .

 

ببین ، دستام ، تو رو خدا ببین ، دستام دارن سیاه میشن  . . .

 

 

تو رو خدا نیا ، دستام دارن سیاه میشن . . .

                                                                   دستام . /

                                                                                 نقطه .

 

فقط سیاه. . .

 

 

پ.ن  : داشتم دفترهای دبیرستانم رو ورق میزدم گوشه یکی از دفترها چیزی نوشته بودم که هیچ خاطره ای ازش ندارم :

 

 هیچ اگر سایه پذیرد ، من همان سایه هیچم . . . 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/04/22ساعت 23:2 توسط سعدانه |


سرنوشت : به دلیل اینکه یه سری از دوستان نتونستن با پست قبلی ارتباط برقرار کنند و الان به خون من تشنه­اند !!!! لازم میدونم یه توضیحاتی در مورد این مطلب بدم : این صحبتهای درونی بین عقل و دل یک آدمیه که هنوز نتونسته خط مرز بین عقل و عشق رو پیدا کنه . . .

در پست قبل عقل و عشق با هم به نتیجه می­رسیدند ولی حالا برای هم خنجر رو از رو بستن !!!!

اگه نثر این پست با پست قبلی تفاوت داره همین جا عذرخواهی میکنم این به خاطر برقراری ارتباط بهتره !

 

                                                        

****

 

عشق در روان­شناسی                                  Love in psychology

 

روان­شناسی تقریباً همه سوالات رو کاملاً عقلانی جواب میده و تمام دلایل و نتایج عاشقانه مبنی بر تفکر غیر عقلانی رو رد میکنه .

 

·  با چشمانی باز عاشق می­شویم .انتخاب بابد آگاهانه باشد تا به زندگی عاشقانه ختم شود .  عاشق شدن با یک نگاه و یک حرف و ... فقط افسانه هستند . افسانه­های عشقی رو باید فراموش کنیم .

 

نگو با چشمان باز عاشق می­شویم ، بگو با چشمان باز عاقل (!) می­شویم !!!! پس « عشق تنها بی چرای عالم است . . . » رو  چه جور ثابت میکنی ؟ همه اینها کشک دیگه ، آره ؟

 

·   بیاموزیم که  « چگونه در همه حال عشق بورزیم » ، « راهنمای عشق ورزی » ، کتابای باربارا در آنجیلیس رو نخوندی ؟؟؟؟ میگه :

   « . . . نهال عشق رو همواره باید آبیاری کرد تا به درختی تنومند تبدیل شود و ما بتوانیم در سایه این     درخت تنومند استراحت کنیم . . . »

 

 بابا آخه مگه عشق اکتسابیه ؟ مگه نمیگن انسان عاشق متولد میشه و عاشق میمیره ؟ مگه خودت نگفتی رفتارهای عاشقانه به خاطر ترشح اون مواد توی مغزه ؟ یعنی غیر قابل کنترل­اند دیگه . چه جوری میخوای توی چارچوب قرارش بدی ؟

 

نتیجه :

             بن­بست

                          نقطه ./

 

****

 

 

آسیب­شناسی عشق                   Love in pathology                

 

نشنیدی میگن :

« کلمه عشق بر گرفته شده از نام گیاهیست به نام « عشقّه » . عشقّه گیاهیست که مانند پیچک دور گیاهی دیگر می­پیچد و از شیره پرورده آن استفاده می­کند و سبب نابودی گیاه می­شود . »

پس عشق هم نابودگره .

 

آها ! پس عشق نابودگره ! پس اینکه میگن : « عشق راهی برای رسیدن به کمال است . . . » چی ؟

حالا که پای ِ عشقّه رو کشیدی وسط میگم : نمیدونی بدون عشقّه خواص دارویی هم داره . تو یانگوم نمی­دیدی ؟!!!!

 

نتیجه :

         بن­بست

                   نقطه . /

 

 

****

 

 

عشق در دیدگاه زن و مرد                  ????????           

 

·   دوباره برمی­گردیم به باربارا دی آنجیلیس :

 

« عشق پایه اصلی اعمال خانم­هاست . همه اعمال آنها با پیش زمینه عشق صورت می­گیرد . غذا درست کردن حرف زدن و حتی دعوا کردن بر پایه عشق است .

ذهن آقایان به صورت اتاق­هایی طبقه­بندی شده است . عشق هم می­تواند یکی از آن اتاق­ها باشد . یک اتاق در بین اتاق­های درس ، کار و . . . »

 

حالا فکر کن زن و مرد با این تفاوت عمیق هر کدوم یک رکن پدید آورنده عشق­اند ! دو بردار غیر هم سو چه جوری می­تونند  به یه هدف برسند ؟؟؟؟یه خانوم چطور میتونه این تفاوت­ها رو قبول کنه و باز هم عشق رو back ground  قرار بده ؟؟؟؟؟؟

 

فتبارک الله احسن الخالقین !

 

****

 

عشق در ادبیات                                 Love in literature

 

این همه تو شروع کردی حالا من شروع میکنم :

 

افسانه های عشقی ، عشق اساطیری ، عشق بی دلیل ، عشقی که نابودت میکنه و تو کامل میشی . . .

تا صبح میتونم برات حرفای قشنگ بزنم انقدر که هوش از کله­ات بپره ! همه تفاسیر زیبا از عشق رو اینجا پیدا میکنی . هر کس که یه بار تجربه کرده باشه میتونه این زیبایی­ها رو بگه ، لطیف میشه میتونه برات شعر بگه !!!! از لیلی و مجنون ، شیرین و فرهاد بگه ! درد فراق بکشه و لذت ببره !!!

 

باشه بیا و اینجوری عاشق شو . چشمات رو ببند و عاشق شو . ولی قول بده دیگه هیچ وقت چشمات رو باز نکنی . قول بده کور و کر بمونی . حتی اگه پول نداشتی نون بخری شب ببری خونه چشمات رو باز نکن ! حتی اگه زیر چشمی دیدی طرفت معتاده ، قول بده چشمات رو باز نکنی . . . قول بده . . .

 

باشه قبول قول میدم .

زشت باید دید و انگارید خوب               زهر باید خورد و انگارید قند

گفتم که تا صبح هم میتونم برات شعر بخونم هیچی نگو دیگه !

 

خب عزیز من ، نمتونی چشمات رو بسته نگه داری دیگه ! توی عشق در زیست­شناسی گفتم که مقطعیه . ترشح اون ماده که ارادی نیست . « پاراسمپاتیک » میدونی یعنی چی ؟؟؟؟

یعنی اینکه میخوای صدای داد و هوارای طرف مقابلت رو نشنوی ، نمی­تونی . . .

میخوای قلبت از تپیدن دست بر داره ، ولی دست بر نمیداره . . .

 

این رو آمار بالای طلاق ثابت کرده ، میفهمی . . . ؟؟؟؟

 

سکوت . . .

 

 

یک بر صفر

                    به نفع عقل . . .

 

پ.ن ۱ : « عشق » امری حقیقی است یا واقعیتی مجازی ؟؟؟؟

پ.ن ۲ : حقیقت با واقعیت فرق دارد ؟؟؟؟

پ.ن ۳ : اگه میخواید به جواب برسید باید یکی از این تیترها رو انتخاب کنید و بی خیال بقیه­اش بشید . راحت­ترین راه اینه . فقط یکبار امتحان کنید !!!! البته من هنوز نتونستم انتخاب کنم . . . .

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/17ساعت 12:39 توسط سعدانه |


 

سرنوشت ها :

 

 

v      جوانی که به عاشقی شهره بود . به خدمت شیخ رسید . شیخ ورا گفت . . . 

 

v      عشق تنها بی­چرای عالم است . . .

 

v      عشق : علاقه شدید قلبی !!!

 

v      کلمه عشق برگرفته شده از نام گیاهیست به نام . . .

 

v      و عشق تنها عشق مرا به گرمی یک سیب می­کند مأنوس . . .

 

v      عشق دریایی کرانه ناپدید . . .

 

v      گرسنگی نکشیدی که عاشقی از یادت بره . . .

 

v      « چگونه در همه حال عشق بورزیم » ، « راهنمای عشق­ورزی » ، « باربارا دی آنجیلیس » ...

 

v      الا یا ایّها السّاقی أدر کأساً و ناولها . . .

 

v      معشوق آینه جمال خداوند است . . .

 

v      عشق دل رو می­سوزونه ، دودش میره تو چشم طرف ، اشکش که در اومد تازه عاقل میشه . (از افاضات خودم . زیاد جدی نگیریدها . خیلی بهش اعتقاد ندارم !!! )

 

v      افلاطون میگه : « اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داشتی زیاد جدی نگیرش . . . »

 

v      از نظر بیولوژیکی جایگاه عشق در مغز است . . .

 

v      عشق قبل از ازدواج معنا نداره . . .

 

v      من عَشَقَّ فَعَفَّ ثمَّ ماتَ ماتَ شَهیدا . . .

 

 

و عشق تنها عشق تو را به گرمی یک سیب میکند مانوس . . .

 

 ***

 

عشق الهی                                                        Diving love 

 

·     جوانی که به عاشقی شهره بود . به خدمت شیخ رسید . شیخ ورا گفت : که به پندارت

عشق ِ به خاتون از عشق به خداست ؟ جوان گفت : شمّه­ای از آن است . در طشت آب ،

نقش ماه می­بینم . شیخنا فرمودش که اگر گردنت دمل نداشت سر بر آسمان می­کردی و

خود بلاواسطه ماه را می­دیدی !!!

 

·         معشوق آینه جمال خداوند است . معشوق حقیقی خداست . . .

 

عشق امری الهی و آسمانیست ؟

عشق زمینی و انسانی وجود دارد ؟

برای رسیدن به آسمان­ها نیاز به نردبان است ؟

درک خداوند امری بی­واسطه است و به نردبان نیازی نیست ؟

 

نکته : همه انسان­ها عاشق می­شوند . پس دیدگاه­های الهی رو بذاریم کنار . ما انسانیم فارغ از مذهب و ملیت . . .

 

نتیجه : بن­بست .

                            نقطه .                 

 

***

عشق در ریاضیات                                       Love in mathematic

                                                                                                                              

عشق عاقلانه؟! عقل عاشقانه ؟! زندگی عاقلانه ؟! زندگی عاشقانه ؟! انتخاب عاشقانه ؟! انتخاب آگاهانه ؟!

 

عقل + عشق ؟    عقل – عشق ؟       عقل × عشق ؟       عقل / عشق ؟

 

عشق –  ازدواج = عشق اساطیری یا شهوت ؟؟؟!  

 

                          زندگی عاقلانه ، سپس عاشقانه                   

ازدواج -  عشق =  

                              زندگی سراسر بی عشق

 

شایدم اصلاً عشق = ازدواج ؟!

 

- ریاضیات عشق چیه ؟! ریاضی علمی عقلانیه . عشق که تو عقل نمی­گنجه .

 

دو ساعته که داری جمع و تفریق می­کنی ! یه بار عشق – ازدواج یه

 

بار ازدواج – عشق . یه دفعه بیا بگو عشق یه « عبارت جبریه » و تموم !!!!

 ( حالا مثبت یا منفی بماند . . .)

 

 

نتیجه : بن­بست .

                          نقطه .

 

****

 

عشق در زیست شناسی                                    Love in biology

 

1.  عشق امری طبیعی و ضامن بقای انسان است .

حیوانات بدون عشق تولید مثل می­کنند . چون فاقد عقل هستند . شاید اگر عقلی در کار بود ، « تولید مثلی » صورت نمی­گرفت و این مخالف « بقای نسل و بقای گونه » است .

انسان حیوانی عاقل است .

غریزه ضامن بقای نسل و عقل مصلحت اندیش ضامن بقای فرد است . پس عقل زیر بار ازدواج و بقای نسل نمی­رود چون ممکن است سختی­های زندگی او را از پای در بیاورد و بقای فرد را به خطر بیاندازد !

 پس باید برای بقای نسل انسان عاقل باید برای مدتی عقل خود را کنار گذاشته ، عاشق شود ، ازدواج کند و تولید مثل .

انسان نر(!) : عاشق می­شود ، زیر بار خرج زندگی کمرش خم می­شود ، برای حفظ نسل پدر می­شود . . .

انسان ماده (!) : عاشق می­شود و سختی­های بارداری را به جان می­خرد و برای حفظ نسل مادر می­شود . . .

 

نتیجه : عشق همان شهوت است .

                                                                   بن بست .

                                                                                          نقطه .

 

2. از نظر بیولوژیکی جایگاه عشق در مغز است . سلولهایی در مغز وجود دارد که موادی را ترشح می­کنند که در افراد عاشق باعث رفتارهای عاشقانه می­شود که مدتی بعد از ترشح این مواد کاسته می­شود . . . .

 

عشق یک رفتار است یا یک انعکاس بیولوژیک ؟

عشق همانند انتقال دهنده­های عصبی عملکردی سریع و زودگذر دارد ؟

 

نتیجه : بن بست .

                           نقطه .

 

3. درست است که عشق همانند انتقال دهنده­های عصبی عملکردی سریع و زودگذر دارد ولی در مقابل انتقال­دهنده­های عصبی ، هورمون­ها وجود دارند که عملکردی کند و اثراتی ماندگار دارند . هورمون­ها همان هستند که پایه گذار و زمینه­ساز بروز رفتارهای عاشقانه می­شوند . . .

 

پس هیچکس عاشق نمی­ماند ؟؟؟؟؟؟

 

 

نتیجه : بن­بست .

                          نقطه .

 

****

 

عشق در فلسفه                                          Love in philsophie

 

1. سوال : رفتار برگرفته از روح و انعکاس برگرفته از جسم است . آیا عشق یک رفتار است یا یک انعکاس بیولوژیک ؟ یا هر دو ؟؟؟

 

نتیجه زیست­شناسانه و روان شناسانه : هر دو !

 

سوال فلسفی : آیا روح و جسم انقدر در هم تنیده اند ؟!

 

نتیجه : ؟؟؟؟؟؟؟

                                                                                                بن بست 

          .                                                                                               نقطه           

 

2. افلاطون میگه:

 

«اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داشتی زیاد جدی نگیرش ، چون ارزشی نداره ، چون کار دل دوست­داشتنه ، مثل کار چشم که دیدنه ، اما اگه یه روز با عقلت عاشق شدی ، بدون داری چیزی رو تجربه می­کنی که اسمش عشق واقعیه . . . »

 

سوال :  کار چشم دیدنه . پس همه چیزهایی که ما می­بینیم مثل عشقی که در دل احساس می­کنیم غیر واقعیه ؟

 

 

نتیجه :

 

Not responding

 

                                                                                              بن بست  

                                                                                        نقطه .

 

ادامه دارد . . .

 

پ.ن : نظرتون در مورد شعرخوانی متن وبلاگ ( همون موسیقی وبلاگ ) چیه ؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه 1387/03/25ساعت 22:30 توسط سعدانه |


و تو برگزیده بودی . . .

                         

      نه برگزیده­ عاشق که برگزیده یک عشق !

      

                 و همان نامی که در کودکی بر تو نهاده بودند ،

 

                                     همان نامی بود که من نیز بر تو نهادم !

 

                                                    همان تویی که « می­شناختمت »!!!

دریا . . .

 

 

دریا . . .

 

سرنوشت : دریا من رو صدا زد و رفتم شمال ….

 

میگن در اولین روز آشناییم با دریا 40 روز بیشتر نداشتم ! حالا که دقیقاً 190 تا 40 روز از عمرم می­گذره ، اولین روز آشنایی رو فراموش کردم ولی خود ِ دریا رو فراموش نکردم که !!!!

 

امسال دقیقاً مثل پارسال بود ، دریا من رو صدا زد و من رفتم شمال ! دقیقاً مثل پارسال فقط با این تفاوت که پارسال face to face  با دریا حرف می­­زدم ولی امسال از راه دور . چون دریا زندونی شده بود !!! ( قابل توجه دوستان : این یک نماد نیست ، توضیح زیاد داره  ولی مهم نیست !)

فقط پژواک صدای دریا بود که باد برام می­آورد که : بی­معرفت شدی ، سعدان ! . . .

تو دلم گفتم : آره  بی­معرفت شدم ، دعا کن « معرفت » پیدا کنم !

 

سفر این دفعه ، سفر به کودکی ، به بازی­های کودکی همراه هم­بازی­های کودکی بود و سوغاتش هم خراشیدگی و ضرب­دیدگی دست و پیچ­خوردگی پا بود !!!!

 

خیلی دلم می­خواست همه حرفای دریا رو  بنویسم . رو به روش نشستم و نگاهش کردم . انقدر نگاه کردم که کاغذ شد سپید ِ سپید  ! چون در کودکی حرفی برای « نوشتن » نبود . . .

 

پانوشت ۱ : پارسال هم همین موقع بیماری بود و دل درد و سِرُم و بعد شمال . امسال هم همین­طور !  چی کار دارم می­کنم من ؟! مثل اینکه چون کره زمین دور خودش می­چرخه ، من هم اتفاقات رو دور می­زنم !!! ولی از حق نگذریم ، امسال حالم خیلی بهتر از پارسال بود !

 

پانوشت ۲ : حالم خوبه ولی سردرگم­ام ، نگرانم . نگران دوستانم . کمترین روابط انسانی ( ! ) رو دوستی می­دونم حتی اگه مجازی باشه . همیشه نگران دوستانم­ام چه حقیقی و چه مجازی . در عین حال می­خوام نسبت به همشون بی تفاوت باشم . همین باعث سردرگمیه .

حالم خوبه ولی سردرگم­ام . . .

 

پانوشت ۳ : نادر ابراهیمی بعد از تحمل درد و رنج بیماری طولانی تبدیل شد به مرحوم نادر ابراهیمی . . .

خدا به خانواده گرامیش خصوصاً همسر محترمش صبر عنایت کنه .

حیف شد ، تازه « یک عاشقانه آرام » رو شروع کرده بودم . . .

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/03/19ساعت 12:0 توسط سعدانه |


سر(!)نوشت ۱: نوروز ۸۷ در عین ناباوری اومد ،

کسی من رو از سال ۸۶ بیرون نکشید ،

من با زبون خوش اون رو رها کردم .

 

سرنوشت ۲ : نوروز امسال به سفری رفتم که

از همه نظر با مسافرت­هایی که در گذشته رفته بودم ،

تفاوت اساسی داشت.

 

سرنوشت ۳ : این سفر از روز دوم نوروز آغاز شد

و دوازدهم به پایان رسید .

( مسیر : قم – اصفهان – شیراز ) .

 

سرنوشت ۴ : این سفر در حالی آغار شد که تا روز حرکت رفتن برایم غیر ممکن بود . از دیدنی­های این شهرها چیزی نمیگم . شاید وقتی دیگر !

 

در عین ناباوری و با چشمانی بسته وارد شیراز شدم  . از عطر بهارنارنج مست شدم و در عین ناباوری و با چشمان بسته ، شیراز را ترک گفتم .

تنها در میان این دو چشم بستن ، که به برهم زدن پلکی می­مانست ، دوستی را دیدم که برایم بسیار عزیز است – بود - .

انقدر عزیز که که گاه می­اندیشم با او قرابتی خونی دارم – داشتم - .

این دوست را روزگار در عین ناباوری از من گرفت و من جسم­اش را دیدم و روحش را در شیراز به خاک سپردم . روحش شاد!

تنها دو یادگار از آن دوست برایم مانده ، اوّلی تصویریست از بید مجنون در کنار سی و سه پل اصفهان ! که با دست خویش نقش زده و دیگری دیوان حافظ ای­ست لبریز از عطر بهار نارنج که در آخرین لحظات ِ صعود آن روح آسمانی ، از دست حضرتش گرفتم .

 

و ظاهراً ، این پایان ِِ رفاقتی بود که با حافظ آغاز شد . . .

 

پانوشت ۱ : نوروز ۸۷ هم مثل سال ۸۶ در عین ناباوری گذشت . . .

 

پانوشت ۲ : از دیدنی­های این دو شهر چیزی نگفتم ، فقط بگم انقدر دیدنی در این شهر ها بود که ۱۰ روز به طور متوسط از ۸ صبح تا ۱۱ شب به بازدید رفتیم ولی باز هم موفق نشدیم به همه نقاط دیدنی سر بزنیم !

 

پانوشت ۳ : با اینکه قبلا اصفهان رفته بودم ، دقت نکرده بودم که اصفهان چقدر بید مجنون داره ! بهار نارنج رو هم فکر کنم دیگه همه میدونن مرکزش شیرازه !

( دوست عزیز ، حالا فهمیدم ، « بهار نارنج ما شیرازی تره » یعنی چی !!! )

 

پانوشت ۴ : زاهد برو که طالع اگر طالع من است                جامم بدست باشد و زلف نگار هم

( زیاد جدی نگیرید !)

 

پانوشت ۵ : به این جمله فکر کنید : « گاهی سرنوشت و پانوشت از نوشته طولانی­تر می­شوند » !!!

 آن هنگام که عطر بهارنارنج میان آن کلام پیچید ، من تو را از پشت چشمان بسته ام دیدم ...

مــی­خواستــــــــم ز کویت ، صد دل نوشــــته گویــم

 گفتند از « تــــــو » گفتن ، با هــر زبان حـــرام است

 

مــی­خواستـــــــــم ببـــینـی در دل تو  خـــطّ  ِ فرهاد

اشــکی که گشـته میـــخ و بیچاره دل ، کبـــاب است

 

مــی­خواستـــــــــم بکوبم این فاصــــــــله به یک دم

لیـکـــن نگویم از غـــــم ، غــــم­نامـه ناتــــمام است

 

مــی­خواستــــــــم بخوانم تفســــیر شعر ، بر غــــم

حافظ بگفت : « سـاکــت ! » ، تـقدیـر بر صلاح است

 

من«خواستم»،«شکستم»،«گفتـم» ولی تو گفتی

این«خـواستن»،«شکستن»،«گفتن» ره ِشکار است

 

دوش از کسی شنیـــدم احــــــوال دل،که می­گفت :

این دل که در «طـواف» است ، اندر پی ِ«سراب» است

 

گفتند از «تـــــو» گفتن ، با هر زبان حــــــــرام است

دیگر بـــرو ، که اکــــنون احــــوال من خــــراب است

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/01/25ساعت 9:44 توسط سعدانه |


در سرمای امسال تنها درختی که سبز و سرگردون ،

 

                                                            خشک شد ،

                                                                      

                                                                  مجنون بود :

 

مجنون عاقل./مجنون عاشق

 

v      باد وحشی ، شاخه­هایِ سبزِ مجنونِ سرکشِ سربه­زیر رو به این طرف

 

و اون طرف می­­کشید . . .

 

در یک لحظه باد ایستاد . هوا سرد شد .

 

شاخه­هایِ سبزِ مجنونِ سرکشِ سربه­زیر ،

 

در یک لحظه بین زمین و آسمون ، ثابت موندن .        

 

 از شدت سرما یخ زدن ، خشک شدن ، ولی سبز موندن !!!

 

***

 

v      یه روزی ، یه آدمی ، در رفت و آمدِ بینِ عــــقــــل و عــــشـــق ، در لحظه­ای که

 

      لبریز از  عــــشـــق بود ، عــــقــــل رو انتخاب کرد ، دلش یخ زد و  

 

     لیلی بالاخره مَرد شد ،  مجنون مُــــــــــــرد .

 

***

 

v   زمستون بارش رو بسته . بهار کم­کم داره از راه می­رسه . کسی فکر نمی­کرد هیچ

 

درختی از سرمای امسال جون سالم به در ببره . ولی امروز دیدم که :

 

 جوونه­هایِ جدیدِ شاخه­هایِ سبزِ مجنونِ سرکشِ سربه­زیر ،

  

   دارن از خواب بیدار میشن !

 

***

 

پ . ن ۱ : بالاخره لیلی زن بود یا مَرد ؟! :D

پ . ن ۲ : تقدیم به کسی که هم لیلی بود و هم مجنون !

پ . ن ۳ : بهار امسال به احتمال زیاد بهار نارنجِ من گل نمیده !!!

پ . ن ۴ : یکی داره به زور من رو از سال ۸۶بیرون میکنه ، من نمیخوام برم !

پ . ن ۵ : این آخرین پستِ سال ۱۳۸۶ بود . پس عیدتون مبارک . موقع سال تحویل یادی از کبوتر خوشبختی هم بکنید .

 

یا مقلّب القلوب و الابصار ! حوِّل حالنا الی احسن الحال . . .

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/12/20ساعت 0:0 توسط سعدانه |


 

توی تاکسی نشسته بودم و داشتم از جایی رد می شدم که یه شب همونجا خدا رو دیدم و ازش رو برگردوندم ولی فراموشش نکردم . . .

 

خدا رو شب سال تحویل توی خیابونای سرد و بی روح ِ تهران ِ بی در و پیکر دیدم . . .

خدا رو توی یه ماشین دیدم . ماشینی که نفهمیدم اون موقع شب ، یک ساعت قبل از تحویل سال ، توی خیابونی که مثل میدون جنگ شده بود چیکار داشت . . .

خدا رو در کنار پدری دیدم که کنار خیابون به « دینای کوچولو » که بی حال توی آغوشش افتاده بود، التماس می­کرد که چشماش رو باز کنه :

« دینا ، بابایی ، تو رو خدا چشمات رو باز کن . . . »

 

خدا رو تو چشمای بی­رمق دینا دیدم و صدای خدا رو شنیدم وقتی دینا گریه می­کرد . . .

و صدای خدا نشون­دهنده بازگشت توان ِ از دست­رفته دینا بود که می­گفت : من هستم . . .

 

خدا بود و من دیدمش . . .  ولی . .  .

 

صدای خواننده آهنگ تاکسی رو پر کرد :

« آی خدا دلگیرم ازت . . . !!! »

 

واقعاً خیلی دلم برا خدا می­سوزه ! توی این مشکلاتی که اطرافمون می­افته ، متهم شماره یک ، خداست . . .

 

maybe.. God's eyes??

 

وقتی روی برف راه میری ، تا حالا به صدای قدمات گوش کردی ؟؟؟

اگه شلوغی دور و برت اجازه بده ، صدای فشرده شدن دونه­های برف رو زیر پات می­شنوی !

برفا دردشون میاد (!) و با این صدا دردشون رو فریاد میکنن !!!

فشار و گرمای قدمهات ، اگه برفها رو آب نکنه ، باعث فشردگی اون میشه و اون برف تا موقعی که هوا گرم نشده ، همونجوری باقی می­مونه و آب نمیشه . . .

 

سختی و مشکلات زندگی روی شونه­هات سنگینی می­کنه ، کم­کم صدای فشرده­شدن روحت رو می­شنوی . . .

یادت باشه :

هر سمّی که تو رو نکُشه مقاومت میکنه . . .

***

God hath not promised

Skies always blue

God hath not promised

Sun without rain

But God hath promised

Light for the way

Help from above

Undying love

 

پ.ن ۱ : خدایا به من دانشی بده که حکمت نداده هات رو  بفهمم .

پ.ن ۲ : خدا تنهاست و منتظره . . .

پ.ن ۳ : می­روی بدون اینکه هیزمی حرام آتش دلم کنی . . .

پ.ن ۴ : پی نوشت ۳ رو جدی نگیرید !!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/11ساعت 15:48 توسط سعدانه |


 

سلام .

می­خواستم از روز دانشجو ، کودک ، عرفه ، قربان ، یلدا و . . . بنویسم ، ولی نشد !

گفتم از « بابایی » بنویسم ، سعادتش نصیبم نشد !

حالا می­خوام از دیده­هام  توی این چند وقت بنویسم :

 

·         پسری دیدم که لیوان پر از آب در دست ، نفس زنان در پی سراب می­دوید !

·         دختری دیدم که از ترس ِسیاهی ، در پی ِ سیاهی می­دوید !

·         پسری دیدم که دلش برای خدا تنگ شده بود . . .

·         دختری دیدم که دلش برای خودش تنگ شده بود . . .

·         انسانی دیدم که خودش ، خدا بود . . .

 

 

از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست . . .

 

 

انسانم آرزوست . . .

+ نوشته شده در شنبه 1386/10/15ساعت 11:26 توسط سعدانه |


یه بنده خدایی گفته :

وبلاگت رو آپ کن !

ولی تو رو خدا انقدر غر نزن ، انقدر ناله نکن ! ! !

برای یه بار هم که شده شاد بنویس .

 

و این بار تصمیم گرفتم بگم :

چشم . سعی می کنم !

 

گفتم چشم . چون خودم هم خسته شدم از این همه سیاهی !

و دست به دامنِ « تلقین » ( ! ) شدم .

 

 

 

چه زیبا گفت شاعر مرحوم ، قیصر امین پور :
 
این روزها که می گذرد
 
                         شادم
 
این روزها که می گذرد
 
                         شادم
 
                            که می گذرد
 
                                     این روزها
 
                     شادم
     
                         که می گذرد . . .
 
 
 
 

آره ، شادم که ، می گذرد . . . !
 
 

ولی خدایی این بار هم نمی تونم نگم که به قول سهراب :

 

من اناری را می کنم دانه

و به خود می گویم :

                               « کاشکی این مردم دانه های دلشان پیدا بود ! »

 

 چشم ، دسته گلم ، چشم شاد می نویسم !!!!
 
 چـــــــــــــــــــــــــــشــــــــــــــــــــــــــــم

+ نوشته شده در شنبه 1386/09/03ساعت 12:0 توسط سعدانه |


همين چند روز پيش تو گيرودار خونه‌تكوني ، يكي از دوستام رو ديدم . يكي از دوستاي

 

قديمي ...انقدر ذهنم آشفته و پريشون بود كه اصلا نشناختمش !!! قيافه اش خيلي برام آشنا بود

 

ولي انگار يكي عكسش رو از تو ذهنم پاك كرده بود... ذهنم رو كه يه كمي جمع‌و‌جور كردم

 

يادم افتاد كيه... اي بابا!!! ما يه زماني خيلي با هم اياق بوديم ...چند سالي بود كه گمش كرده

 

بودم ...

 

اون زود من رو شناخت ...از اول هم خوب من رو مي شناخت ،خيلي خوب... 

 

كلي با هم حرف زديم ،كلي برام حرف زد ، درد دل كرد ، بيچاره مثل خودم خراب بود ،

خراب...:

 

تا حالا شده دلت پره حرف باشه ولي نتوني حرف بزني؟؟؟ حالت خرابه ، داغوني ...

 

خودت مي‌فهمي چته ولي نميتوني بگي ... بعد فكر ميكني شايد اصلا  نميدوني چته !!!

 

شايدم اصلا چيزيت نيست !!! ولي نه ... يه چيزيت هست ...خودت هم خوب ميدوني كه

 

ميدوني چته !!!دلت ميخواد يكي باشه تا همه اين حرفا رو بهش بزني يا لااقل ميتونستي

 

حرفات رو بنويسي تا شايد دلت خالي شه ولي ، نميشه ... نميشه ... نميشه ... هيچ كس

نمي‌فهمه...

 

ميخواي داد بزني به خدا من يه دنيا حرف دارم ... ميخواي فرياد بزني كه دلم شده مثل يه

 

بمب ساعتي ، داره مي‌تركه ... هيچكس نمي‌فهمه ... بابا من حالم خرابه ... به خدا

داغونم ... داغون...

 

بين زمين و آسمون گير كردم ؟؟؟ نه نه ته دريام ... دارم غرق ميشم ؟؟؟ نكنه دارم ديوونه ميشم ؟؟؟

 

اينا رو كه گفت نميدونم چي شد ديگه حرفاش رو نشنيدم . انگار كر شده بودم . براي يه لحظه

 

ذهنم قفل شد ... بعد يهو يه عالمه علامت سؤال مغزم رو پر كرد ...

 

مگه ميشه ؟؟؟ اين واقعا خودشه ؟؟؟ همونه ؟؟؟ يعني پيدا شده ؟؟؟ يعني بالاخره پيدا شد ؟؟؟

 دوباره ذهنم قفل شد ...

[...]

 

الان من و آيينه‌ام تنهاييم .

 

دو سالي مي‌شد كه خونه تكوني نكرده‌بودم ، بالاخره آيينه‌ام پيدا شد ...

بالاخره پيدا شد ...


 

 

 

سال ۸۵ هم مثل سالهاي قبل تموم شد و رفت …

يا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

سال خوبي داشته باشيد.

عيدتون مبارك .

   

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1385/12/26ساعت 22:0 توسط سعدانه |


کجا رفتی . . . ؟

 

مدتهاست كه چشمانم براي ديدن تو خسته‌اند

و گوشهايم صدايت را نمي‌شنوند

                                            كجا رفتي...!

كه اكنون پژواك صدايت را

باد براي من مي‌آورد

وتمثيل تاريك چهره‌ات را

آسمان به دست من می رساند  

 

تو اي سعادت من...

 

تا زمان رجعتت ،

 

تمام حرف هایت را و تمام نگاه هایت را

را در قلبم حک می کنم

 

تا هنگامي كه نسيم

بوي تو را براي من آورد‌ ،

 

سینه ام را بگشایم ٬

تا تو در آن چيزي ببيني

فراتر از کتیبه عشق فرهاد ٬

 

زیرا من آن را نه با میخ ٬

                                بلكه با اشك ،

و نه بر روي سنگ ،

                            بلكه بر روي دل نقش زده‌ام...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/11/30ساعت 14:0 توسط سعدانه |


 

صدايت مي‌آيد...

 

صدايت را مي‌شناسم ، اي غريبه آشنا

 

وصدايت مي‌آيد

 

و من زمزمه‌هاي روح‌بخشت را ،

 

از لابه‌لاي لالايي‌هاي نسيم شبانه مي‌شنوم ...

 

صدايت مي‌آيد اي غريبه آشنا ،

 

صدايت باران است و حرف‌هاي دل‌انگيزت ،

 

با ترنم صداي خيس باران بر تن سرد كوچه مي‌بارد

 

صدايت مي‌آيد و من تشنه‌ام ،

 

قدم‌هابم مرا به سردي كوچه مي‌سپارند ،

 

تا سراپا لبريز از گرماي تو شوم

 

صداي تو مي‌آيد و من لبريز از توام ،

                                                     وصدايت نمي‌آيد ،

                                                                           

اي غريبه آشنا.....

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/09/20ساعت 9:0 توسط سعدانه |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

اين‌ها نوشته‌هاي يه جوجه كبوتري بود كه خوب يا بد داشت زندگي ميكرد . تا اينكه زندگيش به

جايي رسيد كه فهميد بايد بزرگ بشه تا پرواز كنه و بره . يه شب از فرشته مهربون خواست كه

بهش پر پروازش رو بده . فرشته گفت : باید بری و پر پروازت رو خودت پيدا كنی به خاطر همین

اون رو تبديلش كرد به يه انسان .

از اون روز تا حالا همه جا دنبال پر پروازش رفته ولی هنوز پر پروازش رو پيدا نكرده....



... حرفهایم حرفهای تنهاییست

حرفهایی که تحمل سنگینی جمله ها را ندارند

جمله ها روزند / روشنند

حتی احمق ترین افراد

آنها را می فهمند

حرف های من تاریکند

خودم چراغشان را خاموش می کنم

تا فقط کسانی آنها را بخوانند

که دستشان به کلید چراغ برسد...


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

سایت رسمی رضا امیرخانی
سایت رسمی عرفان نظر آهاری
سایت رسمی مصطفی مستور
مرحوم قیصر امین پور
شهید مطهری
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

بهمن 1387

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385


آرشیو موضوعی

شخصی
مناسبتي


پیوندها

جونور شناسی!!!(وبلاگ من و شوق پرواز)
همه چیز درباره راجر فدرر و تنیس
دست نوشته های یک جادوگر
و خداوند معجزه مي‌كند...
زندگي با وجود او زيباست
من هم مثل تو هستم
احساس انسان بودن
طلبه ای طالب یار
زيباترين شكيب
خاطرات برسا
باران مسیحا
مجنون صفت
حاصل اوقات
سكوت شب
کتاب خوانی
پرنده خارزار
بشنو از نی
شوق پرواز
کلبه متروک
همرنگ آب
یاس خاکی
امید منتظر
دسته گل
!اِند ِ هنر
يا حنّان
نیکادل
پنجره
سُکر
نگین
نگاه
ذهن چسبناک
مرجان آسمونی
بهارنارنج
دنیای رویا


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS